|
خيلي بدم ميومد وقتي مي ديدم توي يه وبلاگي، نويسنده طي يك پست سوزناك و
دلخراش، به اطلاع همه رسونده كه ديگه قصد نوشتن نداره و تازه انتظار نظر هم
داره!!! بنابراين، حال شما رو كاملا درك مي كنم و قبل از هر چيز شما رو به خويشتن
داري دعوت مي كنم...
آخه هر كاري كردم نتونستم بدون خداحافظي، وبلاگ رو
تعطيل كنم...
يه جا يكي از كارگرداناي هاليوودي گفته بود براي اين كه اثري، محبوبيت خودش رو
بين مخاطبها از دست نده،بايد سازنده ي اون بدونه كه كِي بايد كار رو جمع كنه و
خداحافظي كنه... حالا نيست كه ما هم ميليونها نفر طرفدار پروپاقرص داريم، مي
خوايم به موقع خداحافظي كنيم كه ديگه وبلاگ دلشون رو نزنه!! ![]()
بگذريم از شوخي....
قبل از اين كه اين وبلاگ آغاز به كار كنه ، وقتي با دوست هام كه اصلاً حتي يك
روستا رو هم از نزديك نديده بودن صحبت مي كردم، مي ديدم كه تصور اكثرشون از
روستا همونيه كه توي فيلما ديدن: خونه هاي كاهگلي و بدون كمترين امكانات اوليه
مثل آب لوله كشي كه مردم براي آوردن آب، كوزه به دست مي رن طرف چشمه!!!!!
با اين كه زندگي توي روستا مشكلات خاص خودشو داره، خيلي حالم گرفته مي
شد وقتي مي ديدم اكثر روستايي ها با وجود اينكه شايستگي هاي زيادي دارن،
دوست ندارن كه بگن روستايي هستن( كما اينكه هنوز هم وضع به همين منواله)
اين طور شد كه تصميم گرفتم اين وبلاگ رو درست كنم . بعد ها اهداف ديگري هم در
كنار اين هدف قرار گرفتن و باعث شدن كه با علاقه بيشتري كارم رو ادامه بدم و از يه
طرف هم فكر كردم بهتره مشكلات و معضلات روستا رو هم از همين تريبون رسمي
(!!!!) اعلام كنم ...
خيلي خوشحال شدم وقتي ديدم كه بعد از راه اندازي اين وبلاگ، چند تا وب ديگه
هم در زمينه معرفي روستاهايي از نقاط مختلف كشور، آغاز به كار كردن...![]()
به هر حال حتي اگر يك نفر ديدگاهش در مورد روستا و مردم روستايي عوض شده
باشه، من به هدفم رسيده ام...
خلاصه ي همه اين حرفا، اينه كه انگيزه اي كه باعث ميشد من اين وبلاگ رو آپديت
كنم( حتي اگر شده يه ماه يه بار
) لطف و توجه شما بوده و بس! توي اين مدت
تجربه هاي بسيار باارزشي بدست آوردم كه هيچ وقت فراموششون نمي كنم... و در
آخر طبق درخواست شما، تمام پست هاي قبلي وبلاگ رو توي صفحه اول مي ذارم
كه نيازي به سر زدن به آرشيو و اتلاف وقت نداشته باشيد...![]()
( نـــــــــــه خير... هر كاري كردم اين پست آخر شبيه وصيت نامه نشه، نشد كه نشد!!!)
خلاصه... بدي كه از ما نديدين
هر خوبي هم ديدين حلالتون....![]()
![]()
آخرين پانوشت رو هم بنويسم و پاشم برم...
پا نوشت)
دهاتي ترين ساكن دهكده
پر از حرفهايي كه ناگفته ماند
پر از داد رنجوري اهل ده
ولي كدخدا باز هم خفته ماند....
(اين آخري رو زياد جدي نگيريد
)
خب..ممنون كه تا الان تحملم كرديد...حق يارتون. يا علي خداحافظ...همين حالا!![]()
يه مدت پيش باخبر شديم، سه نفر از نوجوانان ورزشكار روستامون،توي
مسابقات كاراته قهرماني نوجوانان كشور، افتخاراتي كسب كردن:
»آقاي مهران طاهري/ رتبه دوم کشوری در وزن ۳۶-/ با کمربند بالای قهوه ای نوجوانان
» آقای احمد رستمی/ رتبه دوم کشوری در وزن ۳۶-/ با کمربند پایین قهوه ای نوجوانان
» آقای سعید نجفی/ رتبه دوم کشوری در وزن ۴۵-/ با کمربند پایین قهوه ای نوجوانان
براشون آرزوي موفقيت مي كنم.
حالا كه حرف ورزش شد يه خبر ديگه هم بايد اضافه كنم: بعد از سفر آقاي احمدي
نژاد به استان همدان، بودجه اي براي تـاسيس استاديوم سرپوشيده ي قباق تپه در
نظر گرفته شد و در حال حاضر ساختمان استاديوم، در حال ساخته شدن هستش
فكر كنم تا الان حدود هفتاد درصد طرح، ساخته شده...
چند هفته پيش كه هفته دولت بود و آقايون مسئولين(!!) به طرز معجزه آسايي فعال
شده بودن
،كلنگ گاز رساني روستا هم زده شد.البته قبلاً گفته مي شد كه از نظر
زمين شناسي شرايط روستا مناسب گاز رساني نيست!!
حالا اگه اين دو تا رو
كنار هم بذاريم، مي رسيم به اصل "تناقض"!! ( البته اگه اين حرف توي چارچوب "
نشر اكاذيب، توهين و افترا به قصد تشويش اذهان عمومي" نگنجه!! ) به هر حال
جاي بسي خوشحالي داره... دستشون درد نكننه. اهالي به اندازه تمام عمر ملكه
اليزابت (!!) خوشحال شدن... ![]()
اي كاش فكري هم به حال رودخونه ي روستا مي كردن( احساس مسئوليت داره
خفه ام مي كنه!!
) آخه اين رودخونه كه زماني براي خودش برو بيايي داشته، الان
بلا نسبت plate هاي كشت ( با كسره بخونيد!) ميكروب، همه جور مرض رو با هم
داره...
( قابل توجه كساني كه تابلو بود نفهميدن جريان چيه: براي كسب اطلاعات
بيشتر توي آرشيو وبلاگ، پست" اندر مصائب راهنگ قباق تپه" رو رصد بفرماييد
)
ماه رمضون روستا با هر جاي ديگه اي فرق مي كنه... اين جا صداي "ربّنا" ي استاد
شجريان و نواي اذان- كه از بلندگوي مسجد پخش ميشه - ، توي صداي بوق ماشينا
گم نمي شه.... ماه رمضون روستا يه چيز ديگه اس ...
پرانتز باز: خدمت اون عده از دوستاني كه توي بخش نظرات ( اعم از خصوصي و غير
خصوصي) موضوعاتي رو پيشنهاد داده بودن، بايد بگم كه قبلاً در مورد تمام مطالبي
كه پيشنهاد داده بودين، نوشته شده. به آرشيو وبلاگ مراجعه كنيد...
پانوشت) نوشته بود: هوا گرم است و توي ترافيك راننده نوار ضبط را عوض مي كند و
صداي ديش ديش مي ريزد توي ماشين... از توي آينه بغل پسر بچه اي را مي بينم كه
فال مي فروشد. ماشين، پرايد است. روي شيشه برچسبي وجود دارد: اجسام از
آنچه در آينه مي بينيد به شما نزديكترند...
چرا.... اين هم ته دلم مونده:
اللّهم صلّ علي محمّد و آل محمّد....
همين!... تا بعد، حق يارتون....
تابستونا رو قاطيش حساب نكنم!!!! بيكاري يه جورايي خلايق رو به مرز انفاركتوس مي
رسونه! الان هم من دقيقا همينطوريم....همه اينا رو گفتم كه آخرش اينو بگم كه : دير
آپديت كردنم هيچ دليل منطقي نداره!
حتي روستاها تاثيراتي مي ذاره؛ يكي از تاثيرات نگاتيو اين پديده، اينه كه با پيشرفت
فناوري، خيلي از آداب و رسومي كه ريشه توي اصالت و فرهنگ ما دارن به باد
فراموشي سپرده ميشن..." فرهنگ" و حفاظت از "اصالت فرهنگ" اصطلاحات خوش
آهنگي هستن كه بي نهايت جملات زيبا و به ياد ماندني ميشه با اونها ساخت و
نظريه هاي اجتماعي دهن پركن صادر كرد ولي واقعا در عمل چقدر به اين موضوع
توجه شده؟ اين بحث، مقدمه اي شد براي اين كه اين پست در مورد يكي از مراسم
فولكلور سنتي روستامون بنويسم... مراسم" قورتومجاليخ" ( يه چيز تو مايه های
Thanks givingفرنگي ها) جشني بوده كه بعد از برداشت كامل محصولات كشاورزي
برگزار مي شده...البته ما كه به عمرمون از اين جور مراسم ها نديديم و مثل خيلي از
چيز هاي ديگه فقط از پدر و مادرهامون تعريفشو شنيديم... اوايل اين تغيير سريع
شيوه زندگي تعجب برانگيز بود ولي ديگه از اين به بعد هروقت تعجب مي كنم از
كنارش مي گذرم چون ميدونم بايد باهاش كنار بيام درست مثل گاليور كه وقتي رفت
لي لي پوت دائما شگفت زده ميشد اما وقتي رفت به شهر غولها ديگه يادش رفت
تعجب كنه!!!
رسيدن تابستون كه معمولاً نشانه شروع فراغته، براي اهالي روستا نشانه شروع
جنب و جوش و كار و تلاش بيشتر بود...دو ماه تمام درو كردن كاشته هاي يكساله
اونم با داس، نيازمند متحمل شدن زحمت زياديه... دو ماه تمام مردان روستا ، روز و
شب سر زمينهاشون زحمت مي كشن و زنان هم دوشادوش اونا در مرتب كردن و
دسته بندي محصولات همكاري مي كنن و حالا بعد از دو ماه عرق ريختن، و هنگام
درو كردن محصولات متراژهاي آخر مزرعه، همه خوشحالن چرا كه بايد كم كم
خودشون رو آماده جشن" قورتومجاليخ" بكنن...بعد از درو كردن كل زمين، ديدن
محصولاتي كه نتيجه زحمات يكساله هستن لذت بخش به نظر مي رسه: مردها با
شادي و با صداي بلند آوازي مي خونن:
زمين لر اولدو كالاح برزگر لر گورمسين دردنن بلا.... صلوات....
و همه با هم صلوات بلندي مي فرستند... بچه ها بيشتر از همه خوشحالن چرا كه
مي تونن پلوي جشن رو بچشن... پلو، اون وقتا معمولاً فقط ۲ يا ۳ بار در سال پخته
مي شد كه يكيش روز جشن قورتومجاليخ بود....بنابراين شادي كودكان زياد هم بي
جا نبود....
روز جشن، تمام اقوام و خويشان نزديك براي صرف پلوي مخصوص دعوت مي شدن .
در واقع اين جشن همونطور كه از اسمش پيداست، مراسمي به معناي فراغت از كار
و شكر گزاري از لطف خداوند در برداشت نتيجه زحمات يكساله بود بنابراين شايسته
بود كه هر چه باشكوهتر برگزار بشه و همينطور هم بود... اين مراسم صبح تا عصر
ادامه داشت و روز بعد هم مي بايست مقداري از محصولات بعنوان بذر كنار گذاشته
مي شدن و بقيه،براي مصرف خانوار و فروش مورد استفاده قرار مي گرفت...
تاثير حركت اجرام آسماني در زندگي ايمان بياري؟!!!![]()
پ.ن1) يه جايي يه شعر قشنگي خوندم:
مرد زنداني مي خنديد
شايد به زنداني بودن خويش
و شايد هم
به آزادي من!
راستي...
زندان كدام سوي ميله هاست؟!
پ.ن۲) به طور كاملاً اتفاقي و رندومايزينگ!، زمان پست اين مطلب براي وبلاگ،
مصادف شده با روز تولد بنده حقير!! ... امروز دقيقاً شونزده سال از اول شهريور هزار و
سيصد و هفتاد مي گذره و من هنوز نفهميدم هر سال كه مي گذره، يه سال به
عمرم اضافه ميشه يا يه سال ازش كم ميشه؟! ![]()
پ.ن۳) سالروز تولد ابن سينا و روز پزشك رو هم تبريك مي گم....
پ.ن۴)خودمم مي دونم كه اين اواخر، پستهاي وبلاگ تنها و تنها مترادف يك كلمه
شدن: كشك... بنابراين كساني كه توي نظرات اين مطلب رو گوشزد كنند نظرشان
سريعاً پاك مي شود! چرا هم ندارد تا اطلاع ثانوي همين كه هست!![]()
پ.ن۵) تمام!
قبلا معرف حضورتون بود، توي روستاي قباق تپه يه انجمن مشابه تشكيل شده به نام
انجمن فارغ التحصيلان قباق تپه كه به اختصار افق ناميده ميشه. اصلا هم اسم اين
كار تقليد نيست؛مگه قضيه مندليف با لوترمير رو نشنيدين؟ توي همون سال ۱۸۶۹ كه
مندليف طرح جدول تناوبي رو ارائه داد يه دانشمند ديگه بنام "لوترمير"توي آلمان
جدولي مشابه جدول مندليف ارائه داد. لوترمير نه مندليف رو ديده بود و نه از
تحقيقاتش خبر داشت اما حقش ضايع شد؛ چون مندلیف تنها چند ماه زودتر طرح
جدول رو ارائه داده بود، جدول به نام اون ثبت شد! حالا اين هم شده قضيه انجمن
افق ولايت ما و انجمن فدك كبودراهنگ!!
انجمن فدك حدود ۱۸۵نفر عضو داره كه تشكيل شده از فارغ التحصيلان ليسانس به بالا
همين يك ماه پيش هم اولين جلسه رسميش با حضور اعضا برگزار شد...براي اين
انجمن نوپا آرزوي موفقيت مي كنم
الان مي گم براتون.... قرار شده كه از هر سه حلقه چاه ـ از نوع غير مجازش ـ دو تا
شو پر كنن و يكي باقي بمونه و آبش بين صاحب هاي سه حلقه چاه تقسيم بشه!!!
اينجاست كه قاه قاه خنده آدم بالا مي ره... به نظر شما اين سه نفر صاحب هاي چاه
( تازه اگه شركاي ديگه اي هم نداشته باشن) مي تونن با صلح و صفا به طور عادلانه
از اين چاهها استفاده كنن؟!
ديگه خودتون بعدش رو تصور كنيد... اگه بگم تصميم،
تصميم خوبيه راست گفتم يا دروغ؟؟!!!
بسيار فرخنده و مباركيه.اميدوارم به منصه عمل برسه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
۱. چند روزه حال و حوصله هيچ چيز و هيچ كسي رو ندارم.احساس ميكنم زندگي
برامون ديكته شده و ما فقط مي نويسيمش.هيچ چيز دست خود آدم نيست...
احساس تركيدگي مخ دارم الان! و نتیجه این که :توي بي حوصلگي، نوشتن اصلا
خوب نيست نتيجه اش ميشه دري وري هاي بالا!
۲. اين پست مثل اينكه خيلي خشك شد...يه خاطره بگم دلتون واشه!!!!
همين يه مدت پيش فالي به دستم رسيد با عنوان: از پانزدهم تير تا اول مرداد بر
شما چه خواهد گذشت؟
توي قسمت شهريورش كه به اين جانب( و طبعا به
بعضي از شما بازديد كنندگان) مربوط ميشه، نوشته بود:
عينك بد بيني را كنار بگذاريد،يك نفس عميق بكشيد و بعد با صداي بلند فرياد بزنيد
كه: زندگي دوستت دارم.شمايي كه تمام وجودتان داد از تنفر و بيهودگي زندگي ميزند
فريادتان را بلند و بلندتر به گوش همه برسانيد!! و در همه حال "مثبت" بينديشيد؛چرخ
و فلك با شما همراه است...... و از اين جور اراجيف و خزعبلات. واقعا كه...
۳يعني بازم بنويسم؟؟![]()
۴. بقول آقايون لات(!!) مخلصيم.... تا بعد....حق يارتون![]()
را به پس پشت فکنده و خندان در آستانه ی تعطیلات ایستاده است....
حضورش
کدورت و خستگی را شکسته و بر جای پاهایش سبزینه سنبل رسته است.باهر
نفسش خنده ای می دمد به پیشبازش میرویم تا خوش آمدش گوییم با لبی خندان و
دلی خوش به او دروووود....
بر شما نیز درووود....
خوبین؟امتحانات هم که تموم شدن و نتیجه تموم شدنشون
هم یه نفس راحته و یه فکر آسوده....تابستونتون بخیر...
بیشتر از این خوشحالم که از امتحان عربی
و جغرافی
خلاص شدم... (ازاونجا
که دست استکبار پاچه فرهنگ مارو دودستی چسبیده، بعد از امتحان جغرافی ،طی
یک اقدام نمادین و سمبولیک، کتابهای جغرافیمون رو آتیش زدیم
....چقدر دلمون
خنک شد... )
ضمن اظهار شرمندگی و ندامت!بابت تاخیر یک ماهه ام(به قول شاعر:تا نیست غیبتی
نبود لذت حضور
) عارضم خدمت شریفتون که توی پست قبلی یک فقره کامنت
داشتم من باب دست اندازهای جاده ها و خیابونای ده؛و پیشنهاد شده بودکه پست
بعدی راجع به این موضوع باشه .در راستای احترام به حقوق بازدید کننده، پیشنهاد
این همولایتی(؟) رو قـــبـــول می کــــنــــیـــم![]()
فرض می کنیم شما می خواید از یکی از خیابونای قباق تپه رد بشید
اولین کاری
که می کنید چیه؟ به چپ نگاه می کنید؟چی؟به راست؟به هر دو طرف؟
نه....هیچکدوم درست نیستن و شما کاملا در اشتباهید... اول بایدزیر پاتون رو نگاه
کنید که یه وقت به خاطر چاله چوله های خیابون (؟!) زمین نخورید!!!! البته قبلش بنا
بر احتیاط واجب باید شهادتین رو بر لب جاری کنید!!!
از نظر علمی(!!) اين دست اندازها یا بهتره بگم خندق ها به دو دسته کاملا متمایز
تقسیم میشن
: دسته اول و دسته دوم!
دسته اول دست اندازهایی هستن که منشأ پیدایششون بر میگرده به درست
آسفالت نکردن خیابونها و یا شاید هم درست استفاده نکردن ماها و دسته دوم،دست
اندازهایی هستن که نشأت گرفته شدن از قضیه همون موتور سوارها و اقدام
فداکارانه اهالی برای ساختن سرعت گیرهایی که طبیعتا غیر استاندارد هم هستن...
*نـــــکــــتــــــه: علاقمندان به دانستن جزئیات بیشتر در مورد دست اندازهای
دسته دوم رو حواله می کنم به پست دوم این وبلاگ
خلاصه اینکه این مشکل به قدری ملال آور بوده که سروصدای خیلی ها رو درآورده و
زبان اندر بیان احوالاتش گنگ است و قاصر.اگه قرار باشه در مورد مصائبی که همین
مشکل به ظاهر کوچیک به سرمون آورده بنویسم کل وبلاگ می ره تو آرشیو.
و در
چنین شرایطی فقط یه ذهن حقیقت ستیز می تونه ادعا کنه که این معضل زیاد مهم و
جدی نیست!
...سخن کوتاه کنم که هربار عبور از این خیابونها مُمدّ حیات است و در
هر عبورگشتنی شکری به جا...![]()
ویه مسئله دیگه:همه جا دیدیم وقتی بارون میاد همه خوشحال میشن که زمین و
آسمون پاک میشه و همه از تمیزی لذت میبرن ولی کار ما برعکسه با هر بار تنزيل
نزولات جوی
باید غصه اینو بخوریم که همه معابر حتی خیابونای آسفالت پر از گل و
لای میشن
و علتش هم معدود محله هاییه که هنوز آسفالت نشدن البته این
مسئله رو نمی شه گردن مسئولین انداخت چون چند بار تصمیم گرفته شده که
چندتا از این محله ها رو آسفالت کنن ولی این بار بعضی از اهالی مخالفت کردن چرا
که خونه شون توی طرح راهسازی قرار میگیره...به هر حال باید یه فکری هم به حال
این مشکل بشه چون این محله ها که توی فصلهای پرباران تبدیل به باتلاق میشن
واقعا چهره روستا رو خراب می کنن.و موجب انقباض خاطر اهالی میشن
...
پانوشت۱)همونطور که گفتم دست استکبار این بار فرهنگ مارو هدف قرار داده برای
مبارزه با این مسئله بر هیچکس پوشیده نیست که باید فرهنگ کتابخوانی (نه کتاب
سوزی
) رو رواج بدیم.بر این اساس تصمیم گرفتم آخر این پست یک کتاب معرفی
کنم تا مشت محکمی باشه بر دهان کسانی که معتقدن ما ضد فرهنگیم
.
عنوان کتاب :جهانی شدن و ابعاد آن*** مولف:حسین رضا طاهری*** اتشارات:جام جم***
چیز دیگه ای در موردش نمی گم( مشک آن است که خود ببوید...)
پانوشت۲) يه مدت پيش توي سايت مجله تايم(نيوز) لينكي ديدم تحت عنوان
faces of iran که یک گزارش تصویری در مورد آداب و رسوم ایرانی هاست بد
نیست شما هم ببینیدش این هم آدرسش:
http://www.time.com/time/photoessays/2007/paolo_woods_iran/?detectflash=false
تا بعد....پيروز و سربلند باشيد.حق يارتون....![]()
به نام خدا و سلااااام، اوضاع و احوالات روبراهه؟.... اگر احيانا جوياي حال ما هم
باشين بايد بگم كه اي....بدك نيستيم....مي گذره
...فقط اين روزا بد جوري
هوس كردم جاي اين اصحاب كهف باشم
.!! حالا ۳۰۰ سال پيشكش...ولي خدايا!
نمي شه يه ماه منو همونطور بي هوش و فارغ از دنيا كني؟يه جوري باشه بيدار كه
شدم ،يه ماه كار عقب افتاده نداشته باشما
...(زهي خيال باطل) آخه اصلا حوصله
دادن امتحانايي مثل عربي
و جغرافي
رو ندارم....خب بگذريم....
اين دفعه مي خوام به توصيف يكي از مجالسي بپردازم كه دامنه اش تنها توي
روستاي ما نيست بلكه در سطح كل كشوره!!! همون مجالسي كه پاي ثابتش بانوان
مكرمه هستن و دور هم جمع ميشن و اكثرشون به بهانه دعا خوندن، "گل واژه" !
مي بافن...بنده هيچ دشمني با دعا خوندن ندارم اصلا هم ادعاي كمپلكس خاص بودن
نمي كنم فقط مي خوام چيزي رو بنويسم كه با چشماي خودم ديدم البته شايد كساني
باشن كه بر خلاف مشاهده هاي من واقعا براي بهره مندي معنوي به اين جور
مجالس ميان به هر حال من با كليات كار دارم....
براي اين كه يه فضاي كلي از لوكيشن ماجرا دستتون بياد، در قالب يك خاطره،
قضيه رو باز مي كنم!!
....امروز به زور ننه(مادر بزرگ محترمه) و مامان رفتيم خونه عمه اينا براي
دعاي توسل. ما كه رفتيم به جز دو سه نفر كسي نيومده بود؛ كم كم همه
رسيدن...بعد از پذيرايي و غيبت كردن(به جون خودم راس مي گم خودم شنيدم
...) آماده خوندن دعا شدن البته قبل از شروع دعا، النگو ها و انگشتري هاي
همديگه رو شمرده بودن كه وسط دعا، براي تخمين زدن قيمت و عيار دستبند ها و
گردنبند هاي همديگه وقت كم نيارن!؛ اينو خيلي راحت مي شد از خيره شدنشون به
دستهاي همديگه متوجه شد
.خلاصه، بعد از شروع دعا به زور مراسم اشك
درآوردن رو اجرا كردن كه ثوابي كسب كنن و نثار امواتشون بكنن.با يه نگاه ساده
به خيلي هاشون مي شد فهميد كه اصلا حواسشون به دعا نيست.خيلي هاشون هم
تنها چيزي كه نصيبشون شد كه به دردشون بخوره همون كيك و شكلاتي بود كه
پخش مي كردن چون بعد از گرفتن اونا رفتن!!! بعد از دعا، يكي از زن ها شروع
كرد به ناله و ضجه و نوحه براي امام حسين و اهل بيتش...حاضرين هم همه
همراهي مي كردن...بعدش هم همون زن شروع كرد به دعا كردن براي سلامتي
همه علي الخصوص كشاورزان!!! بله...معلوم شد كه اكثرا فقط براي نفع شخصي
خودشون دعا مي كنن...با خودم فكر كردم كه مگه ما مسلمان نيستيم؟ مگه ما از
امت پيامبري نيستيم كه دخترش معروف بود به كسي كه توي دعاهاش همسايه رو
مقدم تر از خودش مي دونه؟ اصلا مگه همين زن ها براي مصيبتهاي حضرت
فاطمه(س) گريه و ناله نمي كردن؟ پس چرا كارها و اعمال اون به باد فراموشي
سپرده شده و از اون همه علم و معرفتش فقط مصيبتهاش ياد همه مونده؟! چرا
هيچكدوم از ماها دنبال شناخت و معرفت نيستيم؟دوري از شناخت و معرفت،معمولا
با اين توجيه همراه مي شه كه خودمون رو عاشق و شيداي اهل بيت قلمداد مي
كنيم ولي بد نيست بدونيم كه وقايع و شخصيت هاي مذهبي، "رخ يار" نيستن كه با
يك نگاه عاشق و شيداشون بشيم؛ به ويژه كه توي اين مورد خاص، حتي اون يك
نگاه هم وجود نداره...چرا هنگام يادآوري سرگذشت هايي كه بار ها و بارها
تكرارشون كرديم و همه رو از اول تا آخر مي دونيم، فقط تمام سنسورهاي حسي
مون فعال ميشن و بقيه عوامل مغزمون رو تا حد ممكن خنثي و بي اثر مي كنن؟...
خلاصه...بعد از اين كه مراسم " گريه كنان" تموم شد، همه پا شدن و خنده بر لب
ها هويدا شد تا مبادا از قسمت دوم پذيرايي محروم بشن و نتونن براي اهل خانواده
هم سوغات ببرن!!! بعد از پذيرايي هم همه پا شدن كه برن و به بقيه كارهاشون
برسن.هر كي رفت پي كار خودش كه هفته بعد، دوباره بياد و يكي دو ساعت
متوسل بشه به اهل بيت و قسمشون بده كه شفاعت منو پيش خدا بكنيد كه با خانواده
ام برم بهشت!!!....( دكتر شريعتي ميگه كه:هيچ عنصر آلوده و بي ارزشي با هيچ
فوت و فني از "صراط" نمي گذرد مگر پيش از آن در اين " جهانِ زندگي و تلاش
و كار و خدمت و خيانت" ، فن عبور از آن را آموخته باشد و "شفيع" يكي از اين
آموزگاران است نه يك " پارتي"... و "شفاعت" در اسلام عامل كسب " شايستگي
نجات" است نه وسيله ي " نجات نا شايسته" .)
خلاصه هر كس از اين جور مجالس براي خودش چيزي مي بره: يكي از تعداد
طلاها و وضع زندگي مردم اطلاعات كسب مي كنه، يكي ــ خدا رو چه ديدي؟ــ
شايد چيزي رو كه بايد از اين دعا بگيره مي گيره و با دست پر بر مي گرده و يكي
هم مثل من ــ شايد با بدبيني ــ به اين مجلس نگاه مي كنه و براي خودش فلسفه مي
بافه و آخرش اين دعا رو مي كنه كه:
" خدايا... جهل ِ آميخته با خود خواهي و حسد، مرا رايگان ابزار قتاله دشمن براي
حمله به دوست نسازد...مرا همواره آگاه دار تا پيش از شناختن كامل كسي يا فكري
- مثبت يا منفي- قضاوت نكنم...."
آمين...
تا بعد: حق يارتون...
با"عرض" سلام و "طول"احوالپرسي خدمت همه عزيزان و درود بيكران بر تك تك حضراتي كه با نظرات خوبشون بنده حقير رو مورد الطافشون قرار دادن (به اين ميگن ادب به سبك مجري هاي صداوسيما!!) ![]()
و بعدابعد!، روز معلم رو به همه معلماي عزيز و زحمتكش تبريك ميگم.... خدا رو شكر كه تمامي امكانات رفاهي، معنوي و... براي اين قشر عزيز ،فراهم و مشكلات اقتصادي،اجتماعي و سياسي! اونا هم يكي پس از ديگري حل و فصل شدن
... فقط اين مشكل خجالت زده بودن معلمين
از روي مسئولين رو هنوز كسي نتونسته حل و فصل كنه كه اميدوارم حل اين مشكل هم مثل ساير مشكلات در دستور كار قرار بگيره!!!!
اگه يادتون باشه،توي چند پست قبل،در مورد وجنات رودخونه زيبا و رويايي (!!!؟؟؟) روستامون نوشته بودم و نظر به اين كه شنيدن هيچوقت مانند ديدن نمي شه،بهتره به تصاويري از اين رودخونه توجه كنيد مسئوليت عواقبش بر عهده خودتون!!! و در ضمن كيفيت پايين شون رو هم ديگه بايد ببخشيد با گوشي همراه بهتر از اين در نمياد:![]()


و اينم ساختمان دهياري روستا:


مجموعه ورزشي:

دور نمايي از روستا برروي تپه باستاني:

وسلام بر شهیدان
....:

قصد داشتم چند تا عكس هم از جشنواره بين المللي فيلم كودك و نوجوان كه توي همدان برگزار شد ، بذارم كه ديدم اين چند روزه به قدري رسانه ها به اين موضوع پرداختن كه اگه بخوام تكرار مكررات كنم،حاصلش فقط سنگين تر شدن وبلاگه.... ![]()
ضمن تشكر دوباره از همولايتي هايي كه همكاري مي كنن، يكي از ايميلهايي كه يه مدت پيش در يافت كردم به سمع(؟!) و نظر مي رسونم هيچ توضيح اضافه اي هم در موردش نمي دم چون اين هم روستايي خوبمون همه چيزو تمام و كمال توضيح دادن:
سلام
به دلیل کبود وقت میرم سر اصل مطلب
به نام خدا
یکی دیگر از مشکلاتی که در چندین سال اخیر دامنگیر روستا شده و من مسبب آن را دولت میدانم مهاجرت جوانان روستا به شهرهای بزرگ از جمله تهران است این اقدام که برای کار کردن است بر اساس آماری که از چندین محله ی روستا گرفته ام میتوانم با جرات بگویم که حدود%50 این افراد را شامل میشود(حالا دو عدد بالا پایین فرق نمی کند)
و این در حالی است که دولت از یک طرف امکان کار کردن در روستا را از آنها می گیرد مثل پلوم کردن در چاه های کشاورزی جلوگیری ازدامداری در کوه پایه ها گرفتن زمین های کشاورزی ولوله کشی در زمین های کشاورزی برای صادرات گاز(بدون اینکه روستا بويي از گاز ببرد) و از طرف دیگر خواهان خلوت کردن شهر تهران وجلوگیری از مهاجرت به این شهرکه مردم آن به جای اکسیژن(ببخشید این مثل اینکه نداره)منو اکسید کربن مصرف می کنند واعصابشان گوگردی است و.....بگذریم.
این افراد که به سوی شهر کشیده شده اند ماه ها وحتی سالها درزیرزمین رستوران ها ظرف شسته واندک مایه ای جمع می کنندو با شرایطی که در این مدت پیدا میکنند دیگر هر گز توان برگشت و ادامه ی کار وزندگی در روستا را ندارند هر چند از حق نگذریم افرادی برگشته وبا حرفه ای که به زور پیدا کرده اند مغازه ای باز کرده و به ادامه ی شغل خود در روستا میشوند که این برای روستا مفید است ولی اکثر این افراد یک چهار دیواری آن هم به هر قیمتی شده پیدا میکنندو دختری از روستا ستانده(بی چاره دختره)و بار خود را بسته واز این روستای پر طراوت به سوی آن چار دیواری میشوند
علی ای حال دولت میتوانست در مقابل گرفتن مشاغل انها شغل های جدیدی را در روستا ایجاد کند وبه قول معروف با یک تیر دو نشان بزتد اما کو گوش شنوا ولی گویند« تو نیکی کن در دجله انداز که ایزد دهد در بیابانت باز»
(البته اگر این کار نیکی داشته باشد)
ببخشید که چشم هایتان را خسته کردم
امیدوارم این موضوع جايي در وبلاگ شما داشته باشد(به قلم ویا تایپ ویا فکر ویا...خودتان)
خداحافظ
تا بعد...شب و روزتون خوش و حق يارتون![]()
اول اين پست هم لازم مي دونم از توجه يه عده از اهالي محترم روستا و اظهار لطفشون تشكر كنم....ويه تشكر ويژه هم بدهكارم به اون دسته از هم روستايي هايي كه با ارسال ايميلهاشون توي معرفي بهتر روستا و بيان مشكلاتش،همكاري مي كنن و جرقه هاي اوليه رو براي نوشتن پستهاي جديد مي زنن( عجب تشكر بازاري شده...)
عرض شود كه...همونطور كه همه مستحضريد،يه مدتي هست كه در اخبار صداوسيما،راديو و... كلمه"سهام عدالت" مكرراً به گوشمون مي خوره و حتماًهمه مي دونيد كه فلسفه اين سهميه هاي عدالت،اينه كه به اقشار مستضعف جامعه كمك بشه و دولت آقاي احمدي نژاد كه دولت عدالت گستر شناخته شده، بتونه به وعده هاش جامه عمل بپوشونه؛ اما متاسفانه توي اكثر نقاط كشور شاهد بي عدالتي توي پرداخت اين سهميه ها هستيم مِن جمله روستاي قباق تپه...
از هر ارگان و نهادي انتظار بي عدالتي مي ره الّا نهاد رسيدگي به سهام عدالت!!!!
كه سعي مي كنيم من بعد چنين انتظاراتي رو هم نداشته باشيم! شنيده ها حاكي از اينه كه كميته اي كه توي روستا مسئول پرداخت سهام عدالت بين افراد مستحق بودن، متاسفانه گويا انصاف رو خوب رعايت نكردن و اين قضيه باعث بوجود اومدن يه سري اختلافات جدي بين گروهي از مردم و مسئولين شده.به هر حال نمي شه درباره مقصر يا مقصران بوجود اومدن اين درگيري ها اظهار نظر يكطرفه كرد؛چون در اين ماجرا بازار شايعات هم حسابي داغه(دروغ كه ليسانس و دكترا نمي خواد!!!) و همين موضوع انگشت اتهام رو معلق نگه مي داره- قابل ذكره كه اين بروز و ظهور سوات(!) و لحن مودبانه و رسمي ،صرفاًجهت حفظ امنيت جاني نويسنده مي باشد- .
پ.ن ۱) بر اثر رعد و برقي كه اخيراً توي روستا اتفاق افتاده بود،اينترنت روستا قطع شده كه اميدواريم هر چه سريعتر در اين باره اقدام بشه.![]()
پ.ن۲) يكي از هم ولايتي ها،يه سري عكس از روستا تهيه و ارسال كردن كه ديدنشون خالي از لطف نيست.از اينجا مي تونيداين تصاوير رو ببينيد.
حق يارتون، شاد كام و برقرار باشيد![]()
سلام سال نو مبارك
...بدون مقدمه ميريم سر موضوع اصلي:
ما ايراني ها توي همه چيز از آخر اوليم!!!يكيش هم همين حفظ ميراثهاي فرهنگيمونه!!!همين چند سال پيش بود كه اگر اشتباه نكنم يكي از بناهاي استان اصفهان توي طرح راهسازي قرار گرفت و در عرض يكروزناپديد شد!!!
ميگم به جاي اهرام مصر كه يه مدت بحث بوداز ليست عجايب هفتگانه حذف بشن، بايداين مسئولين راهسازي رو قرار بدن كه در عرض يكشب مي تونن تمام اهرام مصر و شش تاي باقيمانده رو در جا نابود كنن!
همه اينا رو گفتم كه آخرش اين خبر رو بدم كه: آهاي ملت!ميراثهاي فرهنگي روستامونو بردن......![]()
البته اين واقعه هولناك چند ماه پيش اتفاق افتاده بود ولي بعلت مشغله زياد(؟!)
مجبور شدم الان خبرش رو عرض كنم.
صبح يه روز زمستاني كه اهالي از خواب دوشينه بيدار ميشن،مي بينن كه اطراف قبرستون روستا يه سري چاله چوله –كه عجيب مشكوك به نظر مي اومدن-حفر شده....خلاصه بعد از لختي درنگ و تامل(!!)
پي به ماجرا برده ميشه...به احتمال قريب به يقين،قضيه از اين قرار بوده كه در گذشته مثل اكثر جاها،مرسوم بوده كه وقتي كسي فوت مي كرده چند تا از وسايل و اشياء (چه قيمتي،چه بي ارزش)رو با خودش مي برده توي قبر!!.
....وحالا بعد از سالها،چند نفر كه عقلشون خوب كار مي كرده،ميان و محلهايي كه قبلا قبرستون بوده بررسي مي كنن و پي به قضيه مي برن . از يه منبع غير موثق
هم شنيدم كه مي گفت گويا قبل از اين واقعه چند نفر غريبه اون اطراف رويت شدن!( مثل اينكه موضوع داره جالب ميشه) !!!
القصه، اين افراد طي يك نقشه شيطاني،قرار مي ذارن كه وقتي همه در خواب غفلت بسر مي برن،بيان و اشيايي كه حالا عتيقه شدن بردارن و الفرار....
...گذشته از اين ها، يه قلعه هم توي حواشي روستا هست كه قدمت چندان زيادي هم نداره ولي به هر حال بايد حفظش كرد. كه متاسفانه بعلت بي توجهي مردم و مسئولين رو به تخريب هستش و در حال حاضر پاتوق خوبي براي اقشار معتاد و ولگرد روستا شده و همه منتظرن كه يه نفر پتروس وارانه بياد جلو و كاري بكنه
يا اينكه قلعه به كل تخريب بشه و بعد حسرتشو بخورن....و در آخر اينو بگم كه اين قضيه اولين بار نيست كه توي كشورمون اتفاق مي افته و قطعا آخرين بار هم نخواهد بود...و به همين علت هم حالا حالاها بايد شاهد سر در آوردن ميراثهاي فرهنگي كشور عزيزمون از كشورهاي اروپايي باشيم!! و اين داستان حالا حالاها ادامه خواهد داشت...
تا روزي و ساعتي بعد....حق يارتون![]()
به نام خدا
دو ماه عزاداري هم تموم شد و رفت كه دوباره بوي غذاي نذري، حسين رو به يادمون بياره....
نه...از كسايي حرف نمي زنم كه وقتي دستهاي حاجتشون شله زرد رو هم ميزنه، چشماشون معصومانه خيسه...حرف من با اوناييه كه توي دسته هاي عزاداري چفيه مي بندن كمرشون و پاپ مي خونن؛هزمان كه زنجير مي زنن،سيگار هم مي كشن و نمي دونم چي رو مثل دود به هوا مي فرستن؟!طول و عرض عَلَمشون خيابونا رو بند مي ياره؛اونايي كه حسين رو حوسين خطاب مي كنن وبراي نذري گرقتن بهم مي پرن و...
اين چند نقطه رو سكوت كنيد كه حسي توي دلم مي گه حسين از مرورشون هم راضي نيست...
خب...اصلا توقع ندارم توي اين بلبشوي عيد و خريد عيد،كسي حوصله خوندن مطالب سفت و سخت رو داشته باشه . مي خوام موضوع رو به جايي ببرم كه شايد ظاهرش ديوارهاي تازه رنگ خورده و آجيل و شيريني اي باشه كه سالي يه بار دور هم جمعشون مي كنيم ولي احتمالاً مردم جمع شده دور اونا هم سالي يه بار دور هم جمع مي شن!!!! بله:نوروز
يكي از تفريحات خيلي سالم! كه معمولا كسي براي برگزار كردنش به آدم گير نمي ده، چهارشنبه سوريه
...اين رسم سنتي يكي از رسوم خيلي باحاليه كه از خيلي گذشته ها ! به ما رسيده و پيشرفت و ارتقاي خوبي داشته و طوري به زيبايي تحول يافته كه اگه يه جوان رو از زمان هخامنشي بلند كنيم و بياريم تو جشن خودمون،از شدت تحير و شگفت زدگي قطعا سنگكوب مي كنه!!و اگه با جنبه باشه و سكته نكنه ديگه حاضر نمي شه برگرده زمان خودشون و توي اون جشن لوس و سطحي و بي مزه خودشون شركت كنه....!!!!!
طبق مطالعاتي كه بنده حقير انجام دادم
در زمان هاي خيلي قديم،اين مراسم بصورت كسل كننده اي بر پا مي شد!به اين صورت كه قسمتي از ملت مي رفتن دشت و بيابون بوته مي چيدن و مي آوردن و توي كپه هاي سه تايي، پنج تايي يا هفت تايي كه بر اساس عدد ستارگان سرنوشت ساز بود،قرار مي دادن و بقيه ملت مي اومدن و ازشون مي خريدن تا شب چهارشنبه آخر سال اين بوته ها رو آتيش بزنن. البته بوته چين ها هم هر نوع بوته اي رو از جا در نمي آوردن؛ اونا بوته هاي خاصي رو كه خواص درماني و طبي داشتن،مي كندن و مردم اون زمونا معتقد بودن هنگاميكه اين بوته ها مي سوزن ،بخار اونها همراه با آتيش به هوا مي ره و شخص جهنده! در معرض اين بخار قرار مي گيره واگه مريض باشه خوب مي شه وبه این ترتیب كلمات" سرخي من از تو، زردي تو از من" كاملا مصداق پيدا مي كنه.البته توي روستا اين كلمات يه معادل تركي داشتن كه چون خيلي ها از اين زبان بي بهره هستن،نمي گم كه دلشون نسوزه!!
حالا اين مراسم كسل كننده! رو مقايسه كنيد با چهارشنبه سوري اين زمونه كه به طور خيلي باحال تر و علمي تر و بي خاصيت تري برگزار ميشه.قاچاقچي ها از چند هفته قبل دست بكار شده و به كشورهاي مختلف مي رن و مواد منفجره هايي كه خيلي هيجان انگيزن و مثل رعدوبرق صدا و تصوير دارن ، مي خرن و به دستفروش ها مي دن تا يه هفته مونده به مراسم توي كوچه و خيابونا بصورت دسته های nتایی بر اساس سلیقه مشتری و با جار و جنجال و سر و صدا که از صدای سوت موشک ها هم بلند تره بفروشن...ملت هم( اکثرا عناصر مذکر جامعه)
یه ماه مونده به مراسم پولهای بی زبون خودشون رو می دن تا صدای بلند تری بخرن!!! انواع ترقه هاجرقه ها فشفشه ها، نا رنجك ها و موشكهاي شهاب 1و2و 100 و بمب و حتي گاهي اوقات گفته مي شه بمب هاي هسته اي رو هم مي شه از اين دستفروش ها خريد.
برگرديم به گذشته، اون قديما يه اعتقاد ديگه اي باعث آتيش روشن كردن مي شد..آباي ما معتقد بودن با روشن كردن آتيش روي بام خونه هاشون ،روح رفتگانشونراه خونه رو پيدا مي كنن و ميان به زنده ها سر مي زنن! و البته در اين روزگار هم ما مي تونيم با برگزاري جشن چهارشنبه سوري به خوبي تن گذشتگانمون رو توي قبر بلرزونيم و روح اونا رو خوب قرين آتش كنيم!!! حالا بماند كه وقتي خودمون تشريف فرما شديم اون طرف، خدا برامون چهارشنبه سوري مي گيره
و به جاي اينكه مجبور باشيم از روي آتيش بپريم، بدون دردسر پرتمون مي كنن تو آتيش!!!![]()
و اما تنقلاتي كه مرسوم بود توي چهارشنبه سوري سرو كنن شامل خشكبار بوده كه كلي فايده براي سلامتي بدن داشتن كه البته هيچكدوم به پاي پفك و چيپس سركه
و استيك سيب زميني و آلوچه غير بهداشتي خودمون نمي رسن كه بسيار مفيد براي بالا رفتن فشار خون،كلسترول خون،ناراحتي هاي كبدي،سرطان ،انگل دار شدن و خلاصه انواع و اقسام درد ها و مرض ها هستن كه فيل رو هم از پا در ميارن... و در آخر اين بخش يه توصيه هم دارم: اگه احياناً خانواده گرامي براي شركت شما تو اين مراسم ممانعت به عمل آوردن، حتما با تاكيد بر پابرجا موندن سنت هاي نيكو!!! و قلقلك دادن حس اصالت گرايي شون سعي كنيد توجيه شون كنيد...
خب حالا مي رسيم به يه مراسم پيل افكن ديگه: خـــــانــــــه تــــكــــانــــي
مادر هاي محترم فكر مي كنن حالا كه 13-14 روز قراره همه اعضاي خونه بيكار باشن و استراخت كنن ،پس بهتره همه اونقدر خسته بشن كه استراحت عيد بهشون بچسبه. حالا كاري به اينش ندارن كه معلماي زحمتكش،توي تعطيلات عيد هم به فكر دانش اندوزي ما هستن و مارو از تست هاي بعد و قبل عيد بي بهره نمي ذارن... همونطور كه گفتم،ايرانيان زرتشتي قديم معتقد بودن كه اول هر سال ارواح ، به خونه اين دنياييشون بر مي گردن به همين خاطر بهتره بازماندگان و خونه خودشون(!) رو مرتب و تميز ببينن...اما حالا همونطور كه مستحضريد،هيچ كدوم از اين خونه تكاني ها ربطي به اموات خدابيامرز ندارن و فقط براي اينه كه مادر گرامي پيش زن همسايه كم نياره...
و اما.....سفره هفت سين
يه چيز جالب: مي دونستين اين سفره قبلاً"هفت شين" ( شهد،شكر،شيريني، شراب،شب بو، شالين و شبدر) بوده؟ اما در پي ممنوعيت شراب توي كشور،در قرن سوم هجري،اين هفت"سين"بود كه جاي هفت"شين"رو گرفت...حتما مي دونيد كه هر كدوم از ايت "سين" ها نماد چيزي هستن كه بعلت ضيق جا
و ايضاً حوصله، از نوشتنشون معذورم..
مي رسيم به شيرين ترين فسمت كه خستگي "تكليف عيد"رو از تنمون در مياره... بله عيدي گرفتن( نه عيدي دادن!!) مادر بزرگم مي گه اون موقع عيدي دادن هابه چند تا تخم مرغ رنگي ختم مي شد ولي الان مردم اونقدر مشكل عيدي دادن دارن كه سعي مي كنن به خونه هم نرن!!!!
اما به نظر من!
از اونجايي كه نمي شه حس ناسيوناليسم خودمونو نا ديده بگيريم و سنتهاي پسنديده رو ريشه كن كنيم نبايد اين رسم خوب و اقتصادي! از بين بره!!! هر چي هم اين روند رشد نرخ عيدي ها به پيش بره براي ما ها بهتره!!پس زنده باد سنت اهورايي عيدي گرفتن!!!
و اما سكانس آخر:
بهار تكرار گل است و بهشت تكرار بهار با ضريب بي نهايت؛ اگر بهاران را در خود تكرار كنيد:
بـــهــشـــــــت همينجاست....
پيشاپيش عيدتون مبارك، بهاري باشيد...![]()
بسم الله الرحمن الرحيم
سلامي ازمیان تار و پود وجودم با يه دنيا احساس تقديم به شما...
( اَه...خيلي هندي شد نه؟!...زياد جدي نگيريد
...) خب...خوب هستين بحمدلله؟ الهي شكر...
حتما با اين همه رپرتاژ آگهي كه توي رسانه هاي عمومي پخش ميشن، هر آدم از دنيا بي خبري هم تا حالا فهميده كه كشور با يه معضل بزرگ و فلج كننده روبرو هستش؛ بله..."كمبود آب" نه تنها معضل كشور ما بلكه معضل كل جهانه و اكثر كشورها براي مقابله با اين مشكل اقدامات جدي انجام دادن؛اما در اين بين كماكان،قضيه احداث چاه هاي غير مجاز توي اكثر نقاط كشور به قوت خودش باقيه...روستاي قباق تپه هم از اين قضيه مستثني نبوده و در احداث اين رقم چاهها پيشتازه!!!
و بعيد نيست اگه پيگيري كنن يكي از علل كمبود آب استان ، گسترش سرطان گونه اين جور چاهها تو همين روستاي خودمون باشه !!!![]()
از اونجايي كه ما ايرانيها استعداد غريبي توي افتخار كردن به پيشينه هامون و تعريف و تمجيد از تاريخ هاي سه چهار رقمي خودمون داريم، بايد بگم كه قبلا تنها چهل حلقه چاه توي روستا وجود داشته كه همگي همراه با مجوز احداث مي شدن و مردم هم اصلا با كمبود آب مواجه نبودن اما حالا قريب به 280 حلقه چاه حفر شدن كه اكثرا غير مجاز هستن و نظر به اينكه ايران ما از كمبود هر چي رنج ببره از كمبود مديريت صحيح اصلاً و ابداً رنج نميبره(!) ، براي حل اين مسئله كه بسي دشوارتر از حل كردن مسئله اتمي و هسته اي هستش، مسئولين گرامي اقدامات وسيعي(!) انجام دادن و با اين اقدامات يكي ديگه از سكانس هاي ملودرام مديريت ايراني رو به نمايش گذاشتن. يعني دستور صادر كردن كه چاه هاي غير مجاز پر بشن.همين!!!!
خداييش داشتین نحوه ي مديريت فوق پيشرفته رو؟
صد تا تئوريسين مديريت از آدام اسميت گرفته تا تايلور ، آبراهام مازلو و جديد ترين سيستم مديريت ژاپني يعني كايزن بايد پيشش لنگ بندازن!!!!...
اتفاقاً همين دو روز پيش هم كه جلسه اي توي روستا با حضور فرماندار و تمام روساي ادارات شهرستان براي حل مشكلات روستا تشكيل شده بود، به نقل از يك منبع موثق
در مورد اين موضوع بحث شد(تاكيد مي كنم فقط بحث شد و لاغير!!)...اميدوارم كه با حل اين مشكل، ديگه شاهد قطعي آب مكرر توي روستا مون نباشيم
.(آرزو بر جوانان عيب نيست!) به اميد آنروز... سبز باشيد...![]()
![]()
![]()
سلام...بی مقدمه:دهه فجر مبارک باشه.می گم این ۲۲بهمن حداقل برای دانش آموزان و دانشجویان و کارمندا خیلی محبوبه چون یه تعطیلی براشون رقم می زنه.چی بهتر از این؟!
خب...امروز با معرفی یکی از انجمن های علمی-فرهنگی در خدمتتون هستم( حرفم عین حرفای مجریای صداوسیما شد: فوق العاده مودبانه و غیر عادی!!!) و در ضمن اسامی که زیرشون خط کشیده شده هم ولایتی ما هستن!
انجمن فارغ التحصیلان دانشگاهی کبودراهنگ که به اختصار "فدک"نامیده میشه اولین همایش بزرگ خودش رو در سال ۱۳۸۳ به همت دانشگاه پیام نور و فرمانداری برگزار کرد این انجمن که بیش از ۵۰۰ نفر از فارغ التحصیلان دانشگاهی و نخبگان شهرستان عضوش هستن با هدف کمک به پیشرفت و توسعه شهرستان و تشویق جوانان برای تحصیل و ایجاد زمینه مناسب برای اشتغال و خلاقیت اونها تشکیل شد. حالا تا چه اندازه می تونن به این اهداف جامه عمل بپوشونن باید صبر کرد و دید...توی اولین مجمع عمومی این انجمن که با برگزاری انتخابات همراه بودآقای حسین رضا طاهری به عنوان رئیس انجمن٬ آقای ناصر مطلبی به عنوان نایب رئیس٬ آقای علی عسگری به عنوان خزانه دارو آقایان دکتر حسن بهرامی و داود عباسی بعنوان منشی انتخاب شدن.راستی تا یادم نرفته اعضای هیئت موسس رو هم معرفی کنم: آقای محسن رضایی رئیس اداره بهزیستی کبودراهنگ٬آقای ابراهیم خانی بخشدارمرکزی و آقای بابایی معاون اداره بازرگانی استان و...
و از جمله اقدامات مهم این انجمن نو پا در سال جاری:
برگزاری جلسه کاری٬ صدور بیانیه به مناسبت های مختلف٬ تشکیل پرونده برای ۵۰۰ نفر از اعضا و همچنین برنامه ریزی برای برگزاری سومین همایش بزرگ فارغ التحصیلان در اردیبهشت ماه ۸۶ که طی این همایش از نخبگان و افراد موفق شهرستان از جمله آقای پرویز پرستویی٬ (بازیگر) و آقای دکتر اکبر جعفری( فیزیکدان معروف) ٬ تجلیل میشه...
و اما...مهمترین نکته ای که به نوشتن این پست انجامید این بود که:
بیش از یک چهارم اعضای این انجمن رو قباق تپه ای ها تشکیل دادن و همونطور که مشخص شد٬ دو نفر از اعضای شورای مرکزی و یه نفر از اعضای هیئت موسس هم قباق تپه ای هستن.
برای اعضای این انجمن آرزوی پیروزی می کنم... برای شما هم همینطور٬ تا بعد...برقرار باشید.
بسم الله الرحمن الرحيم
..".و حسين وارث آدم-كه به بني آدم زيستن داد- و وارث پيامبران بزرگ-كه "چگونه زيستن" را آموختند-اكنون آمده است تا در اين روزگار به فرزندان آدم،"چگونه مردن" را بياموزد..".السلام علَی الحسین و علَي علي ابن الحسين و علَي اولاد الحسين و علَي اصحاب الحسين و... سلام بر شما... اين ايام رو تسليت مي گم و اميدوارم كه خدا اين توفيق رو بهمون بده كه بتونيم راه امام حسين رو ادامه بديم....
مي خوام در مورد محرم بنويسم...كاري به اين ندارم كه امروزه براي خيلي از ماها ، عزاداري و گريه كردن بيشتر به يه عادت تبديل شده و هر كس، مي خواد به زور هم كه شده يه قطره اشك بريزه تا مسئوليت ازش ساقط بشه بدون اينكه فلسفه اين اشكارو درك كنه....نمي دونم شايد هنوز هم باشن كسايي كه اشكشون همراه با معرفت و بينش از چشمهاشون جاري ميشه....نمي شه در اين مورد قضاوت كرد چون نميشه از درون مردم با خبر بود...بگذريم... و اما محرم توي روستا:
اين روزا روستا يه حال و هواي ديگه اي داره ؛ آدم يه حسي داره كه جاهاي ديگه نمي تونه داشته باشه...همه چيز و همه جا بوي محرم مي ده... فرقي نمي كنه شب باشه يا روز؛ هميشه صداي نوحه و عزاداري مياد...امكان نداره يه روز رو به شب برسوني در حاليكه براي صبحانه،ناهار يا شام نذري دعوت نشده باشي يا كسي در خونتون رو براي دادن گوشت قرباني نزده باشه.
اين روزا "همه"ي مقيم هاي خارج روستا تر جيح مي دن در كنار هم روستايي هاشون عزاداري كنن...شايد هم محرم توي روستا با جاهاي ديگه فرق مي كنه؛ و زير آسمون پاك روستا و بين مردمي كه صميمانه و يكپارچه براي امامشون عزاداري مي كنن اين ماه رو بهتر ميشه حس كرد.. نميشه گفت؛ بايد بود و ديد....شايد تصاوير گويايي بهتري داشته باشن:







راستي، چند نفر از عزيزان هنرمند روستا(آقايان قاسم پيشدست، پيمان پيشدست،و ايوب پيشدست) ، نما يشگاهي تحت عنوان" نمايشگاه معنوي واقعه كربلا" درست كردن كه الحق و الانصاف، بسيار زيباست. پارسال هم نمايشگاهي شبيه به اين نمايشگاه داير كرده بودن و كاملاً مشخصه كه با وجود كمبود امكانات زحمت زيادي متقبل شدن و در ضمن بايد به وسعت اطلاعات بر پاكنندگان اين نمايشگاه در مورد جزئيات واقعه عاشورا و تاريخچه اماكن كربلا و كوفه دست مريزاد گفت...
در پايان دوست دارم به سخني از دكتر شريعتي اشاره اي داشته باشم:"حسين يك درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نيمه تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است؛... تا به همه حج گزاران تاريخ،نماز گزاران تاريخ،ومومنان به سنت ابراهيم بياموزد كه اگر امامت نباشد،اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد،اگر حسين نباشد و "يزيد" باشد،چرخيدن بر گرد خانه خدا با خانه بت مساوي است و كساني كه به طواف،همچنان در غيبت حسين ادامه دادند مساوي هستند با كساني كه در همان حال،بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند."
به اميد اينكه با عبرت گرفتن از واقعه عاشورا، وظيفه مون رو در قبال امام عصرمون به فراموشي نسپاريم: تا بعد...حق يارتون
براي توصيف اين رودخونه در گذشته،چون سن و سال خودم قد نمي ده، به طور مستقيم استناد مي كنم به حرفاي پدر گرامي ؛راست و دروغش هم پاي خودش...در ضمن به يه سبك ديگه مي نويسم كه فرآيند فضاسازي بهتر انجام بگيره!!
سالها پيش رودخانه اي بسيار زلال و دل انگيز از ميان كوچه هاي روستا مي گذشت كه آبي بسيار خنك و گوارا داشت و براي تامين تمامي نيازهاي آبي زندگي روز مره مردم از جمله:آشاميدن، رخت شستن،شنا كردن،ماهي گرفتن،و تامين آب دامها، مورد استفاده قرار مي گرفت.
در فروردين ماه هر سال جديد،جارچي!!( به من چه؟بابام مي گه جارچي داشتيم...) جار مي زد كه جهت لايروبي قنات در روز موعود،مردان بيل به دست حاضر شوند...اين خبر براي كودكان هم طرب انگيز بود؛زيرا با بستن جلوي آب از سرچشمه،گرفتن ماهي هاي قزل آلاي داخل رودآسان مي نمود.."راهنگ"- همان رودخانه- با غوغايي بسيار گوش نواز پيران و كودكان را براي مشاركتي جانانه گرد هم مي آورد و اين رسم سه روز تمام ادامه داشت....و بعد از سه روز راهنگ كاملاً تميز و پاك مي گشت...و آب از سرچشمه با صدايي خروشان چونان ماري در هم مي پيچيد و از ميان روستا راه خود را به سوي مزارع طلايي گندم باز مي نمود..
بعد از آن مردان گرد هم مي آمدند و براي نوبت آب قرعه مي انداختند و هر كس برابر سهم خود از آب استفاده مي كرد...رودخانه به چند قسمت تقسيم شده بود:پايين دست براي دامها بود و ميان دست براي شستن رختها بكار مي رفت. بالا دست نيز براي پر شدن كوزه هاي سفاليني بود كه بر دوش زنان و دختركان حمل مي شد....در كنار اين رودخانه، درختان بيد،سنجد و نارون بر زيبايي روستا مي افزود و در بالا دست پونه هايي بود كه زنان آنها را چيده و خشك مي كردند تا طعم خوش دوغ هاي محلي شان
دو چندان شود.
ديگه ادامه نمي دم در صد حسرت خونم بدجوري زده بالا...
و اما حالا:
گذر زمان اين رودخونه زيبا رو به شكل يك زباله دوني در آورده و شدت وخامت اوضاع به قدريه كه هر كي نگاهش به وضعيت ميفته، مجبور ميشه خودشو قلقلك بده يا به روش هاي خنده درماني متوسل بشه كه گريه اش نگيره!!! و گرنه تمام سلسله اعصاب و روح و روان و دستگاه گردش خون و تنفس و.... به كل از كار ميفته...اهالي هم به كرّات به مسئولان"محبوب" و "خدمتگزار" تذكر ددن كه اين باتلاق بالا خره كار دست همه مي ده ولي گويا همه اينا، ياسين خوندن توي گوش..... هستش
القصه، طبق معمول خود مردم دست بكار ميشن و قرار مي ذارن هر روز از هر ده بيست خونواده يه نفرمسئوليت تميز كردن اين رودخونه رو به عهده بگيره يا يه كارگر اجير كنه....در ادامه اين اقدام خودجوش و خداپسندانه!!! يه روز يه بنده خدايي ميفته اون تو و.... انا لله و انا اليه راجعون.... از اون به بعد اين رودخونه به امان خدا رها ميشه...تا اين كه پس از مدتها طبيعت، سخاوتمندانه آب اون رودخونه رو مي خشكونه و قال قضيه رو مي كنه....البته با خشك شدن آب رودخونه فقط بخشي از مشكلات حل شدن و گرنه براي آت و آشغالهاي داخل بستر رودخونه كه مرغان هوا در حال گريه و فغان هستن....تا كِي باشه كه با استعانت خداوندگار و ياري طبيعت قهار،اين آت و آشغال ها هم تجزيه و نابود بشن!!!
و در پايان از حال نمايندگان و مسئولين زحمت كش نبايد غافل بود كه براي حل اين معضل،زحمت ها متقبل شدن و طي طريقها كردن و شايد تا حالا بيشتر از چهار پنج جفت كفش هم در اين راه پوسوندن....در راستاي همين اتفاق،دوستانه پيشنهاد مي كنم اگه خيال مسئول شدن دارين، يه جفت كفش پولادين سفارش بدين، ضرر نمي كنيد!!!(مي گم خدارو شكر كه پينوكيو نيستم وگرنه همه جا رو دماغ گرفته بود!!!)
و به اهالي محترم هم بايد بگم كه اميدوار باشيد چرا كه حتي يه چشمه كوچيك با پشتكار و ممارست مي تونه توي يه سنگ خارا هم سوراخ ايجاد كنه!!!! و... اللهم افتح علينا ابواب رحمتك....
تا بعد خدانگهدار...با زمزمه قشنگ : يا عــــلـــــي...![]()
...به امر محبوب ازلی بر قامت رشید اسماعیل خلعت عاشقی پوشاندند و نام اسماعیل بعنوان سمبل عاشقی در تاریخ ثبت شد...
سلام..یه کم دیر:عیدتون مبارک....ممنون از نظراتی که دادین... دیگه فصل امتحانات هم شروع شده و سر همه حسابی شلوغه...![]()
می خوام توی این پست -خیلی خلاصه- در مورد رسم و رسوم گذشته توی عید قربان که توی این غبار مه آلود عصر پست مدرنیسم و مدرنیزاسیون و ...به باد فراموشی سپرده شده بنویسم:
۱.فبل تر ها توی روستا یه رودخونه پر آب و پر از ماهی بود که امروزه این رودخونه بیشتر شبیه مرداب شده( زیاد وارد این بحث نمی شم باید توی یه پست اختصاصی در این رابطه بنویسم
) اهالی در عید قربان دور این رودخونه جمع می شدن و هرکس توی پوست خالی تخم مرغ یه مقدار پشم و ... می ذاشت و آتیشش می زد بعد پوست تخم مرغها رو توی آب می ذاشتن و معتقد بودن که اگه این"چراغ" ها تا طرف دیگه پل -صحیح و سالم و بدون این که توی آب بیفتن- برن باید اونو به فال نیک گرفت...
۲.یکی دیگه از رسم و رسومات مردم(حالا ایراد نگیرید که رسوم خودش جمع هستش)"منجوق اندازی" بوده -که میشه گفت یه چیزی شبیه فال حافظ گرفتن خودمونه- خیلی هم جالب بوده ولی برای این که زیاد این پست طولانی نشه از توضیح بیشتر خودداری می کنم![]()
۳. یه رسمی هم بوده که خیلی از مادر بزرگا و پدر بزرگا هنوز هم بهش پایبندن : اونا معتقدن که توی این روز نباید حرفی زد که شگون نداشته باشه(روزای دیگه چی)چون اگه کسی اون موقع وارد خونه یا حیاط منزل میشد و اون حرفو می شنید به فال بد می گرفت(حالا بیا و درستش کن) البته این رسم مال اون وقتهایی بوده که در خونه به روی همه باز بوده ولی حالا اکثراً این طور نیست...
می گم این قدیمی ها هر چیزشون هم که بد بوده باشه از این رسم و رسومشون نباید گذشت... خیلی اصیل و جالب بودنا....
....تا ساعتی و وقتی دیگر: بـــــدرود....![]()
اينطور كه بوش مياد امسال زمستان سردي رو در پيش داريم(آخ جون) چون از الان كل استان سفيد پوش شده(به قول فرخزاد: ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد) واين وسط خوش بحال بچه ابتدايي هايي شده كه كم كم بايد جشن چهارمين روز تعطيلي شون رو بگيرن
و...تبريك خدمت عزيزاني كه امسال مكلف سياسي شدن و بعبارةٍ اُخري راي اولي بودن...منم امسال راي اولي بودم و به قدري ذوق و شوق داشتم كه اصلا توي انتخابات شركت نكردم!! و فقط از پشت تلويزيون ناظر تمام فحش ها و بدوبيراه هايي بودم كه نثار راي نداده ها مي شد!!
و اما انتخابات توي روستا:وظايف شورا توي روستاي ما بيشتر شبيه ريش سفيد هاي زمان قديمه چون اعضاي شورا اغلب به حل اختلافات موجود مي پردازن تا به كارهاي اجرايي و اينجور وظايف(اجرايي) بر عهده دهيار روستاست؛ به همين خاطر اهالي ترجيح مي دن بيشتر افراد مسن و باتجربه رو به عنوان شورا انتخاب كنن كه حرفشون برو داشته باشه...و بديهي هستش كه تبليغاتي هم در كار نيست چون همه، كانديدها رو به خوبي مي شناسن و به خاطر همين تبليغات نداشتن فكر مي كنم انتخابات توي روستا،سالمتر از هر جاي ديگه و دور از هر گونه ريا و تزويره....
مطلب بعدي هم كه مي خوام بگم اينه كه خيلي از اهالي براي سفر معنوي و زيباي حج ثبت نام كردن كه ميشه از اين موضوع ، اين استنباط رو كردكه امسال وضع كشاورزان زحمتكش بحمدلله خوب بوده...
.
.
.
خب...تموم شد...تا بعد : حق يارتون![]()
سلام و درووووود....احوالات چطوره؟خوبين الحمدلله؟...
اول از همه بگم كه آپ نكردنم توي اين مدت مديد هيچ دليل خاصي نداشت، فقط حوصلشونداشتم...
بگذريم...اگه يادتون باشه توي يكي از پستهاي قبلي انجمن ادبي سروش معرفي شد(اگرم يادتون نيست هيچ مسئله اي نداره برگرديد و بخونيد.!)همين چند وقت پيش،شنيدم كه يكي از خوانندگان بسيار خوش الحان استان عزيزمون،يكي از شعرهاي آقاي فتح الله اوجي (رئيس انجمن)رو بصورت نماهنگ درآوردن كه اتفاقا اين شعر در مورد ده و خاطرات گذشته و از اين جور مسائل هستش بي مناسبت نديدم كه اين كليپ رو براي دانلود توي وبلاگ قرار بدم :
-< :::::::دانلود::::::>-
و..... يه خبر داغ ديگه كه همين چند ساعت پيش شنيدم:
"يكي ديگه از عزيزان روستا،آقاي نبي الله اسماعيلي در مقطع كارشناسي ارشد رشته زبان انگليسي پذيرفته شدن كه همينجا بهشون تبريك مي گم و براشون آرزوي موفقيت مي كنم...
يا علي خداحافظ ...همين حالا(اينم يه تيكه براي خوشايند طرفداران برنامه كوله پشتي!!)
چوپان نگون بخت كه توي صحرا و دامان طبيعت مشغول كار بوده،يه دفعه يه مرد سفيد پوش با اسبي سفيد و ريشي" فروهشته به دامن "مي بينه كه خرامان خرامان-انگار كه اونو نمي بينه ـداره از جلوش رد مي شه...چوپان نگون بخت از تعجب شاخ در مياره كه توي قرن بيست و يكم و عصر تكنولوژي ،لباس سفيد پوشيدن و سوار اسب سفيد شدن چه معني مي تونه داشته باشه
؟لذا براي رفع ابهام و شفاف سازي مي ره پيش اون شاهزاده سوار بر اسب سفيد!!
ولي در كمال تعجب،مرد سفيد پوش ميگه:"اِ...مگه تو منو مي بيني؟جل الخالق....من امام زمانم تو چطور منو مي بيني.....حتماً انسان پاكي هستي..."
چوپان ساده هم كه حسابي جوگير شده بوده،فكر مي كنه راستي راستي به يه مقام معنوي دست پيدا كرده
.....خلاصه كلي ذوق مرگ ميشه و حسابي كيف مي كنه و به دست و پاي "شبه امام رمان" مي افته
...امام زمان كذايي هم يك عدد سيب سرخ
مي ده به چوپان ساده لوح و مي گه: اينو بخور...ميوه بهشتيه...!!
چوپان هم بي خبر از همه جا اونو همونجا نوش جان مي كنه...و خوردن سيب همانا و افتادن روي زمين همان....مرد سفيد پوش هم كه ميدان رو خالي ميبينه،نامردي نمي كنه و گله رو با جاش مي بره...
و باز هم بايد بگم كه كماكان، اين دفعه هم پليسان زحمت كش جامعه!، در تحقيقات شبانه روزيشون به نتيجه اي نرسيدن...![]()
...اما اگه بخوايم يه كم فكر كنيم در پس اين خنده ها، بايد به كم (؟) هم براي خودمون متاسف باشيم...چرا بايد اعتقاداتمون اينقدر سطحي باشه كه يه عده سود جو بخوان ازشون سوء استفاده كنن؟و اينكه آيا مشكل از خودمون نيست كه هميشه مسلماني رو با ساده لوح بودن و حماقت اشتباه مي گيريم و فكر مي كنيم مسلمان بودن يعني كوركورانه پذيرفتن يه سري موضوعات؟
حالا از اين مورد كه بگذريم،مي بينيم كه اين ساده بودن،ضرر هاي خيلي كلاني بهمون زده كه اين خسارتهاي مالي پيششون هيچن؛ مثلا خيلي از دشمنان ما با استفاده از همين عنصر ساده لوحي كه توي وجود خيلي از ماهاست،دست به تخريب روح و فكرمون زدن و اون وقت ما فكر مي كنيم جنگ يعني بمب اتمي و ...
خليل جبران حرف قشنگي مي زنه كه به عنوان خاتمه دوست دارم بهش اشاره اي داشته باشم:
عدالت زميني ما باعث مي شود كه جن نيز
به علت سوءاستفاده ما از اين واژه به گريه بيفتد
و اگر مردگان نيز برخيزند و آن را مشاهده كنند،
از انصاف جهان ما به خنده بيفتند؛
آري...مرگ و زندان را براي خاطيان كوچك مقرر مي داريم و حال آنكه
افتخار و ثروت و كمال را به دزدان دريايي عطا مي كنيم؛
دزديدن يك گل را پستي مي دانيم ،
دزديدن گلستان را سلحشوري؛
كسي كه تن را مي كشد بايد بميرد
كسي كه "روح ها" را مي كشد آزاد است...
و ديگر اينكه دكتر شريعتي مي گه: در شكست يك جامعه تنها فاتح نيست كه شكست "مي دهد"؛ جامعه نيز بايد شكست "بخورد"..
و در آخر اينكه پر حرفي كردم و شايد هم بزرگتر از دهنم حرف زدم
،به بزرگواري خودتون ببخشيد.. موفق و پاينده باشيد![]()
سلام و درود....با ياد خداوند جل جلاله و عم نواله نوشته خويش را مي آغازم!! و همچنين بعدابعد!!خجسته عيد فطر را تهنيت عرض نموده و ا ز آن عده اي كه نظر بداده بودند كمال تشكر را همي دارم
....و نا گفته نماند كه تشكري مخصوصانه(!!) نيز بدهكارم به عدهاي از دوستان كه قالب پيشنهاد بداده بودندي!
بشكند دست شما گردن شيطان را....
چندكي پيش مطلع گرديديم كه شبانه طايفه اي از طرّارن(دزدان)مسلح به تعدادي اسلحه كلاشينكف يا كلت كمري يا چيزكي در اين مايه ها!!به گردنه يكي از كوههاي روستاي قباق تپه زده و چهارصد و اندي گوسپند به ارزش چهل ميليون تومان را به يغما همي برده اند
....قصه از اين قرار ببودي كه حدودا در دوازده شب گذشته، يكي از چوپانان آبادي به همراه دستيار خردينه و ده ساله خويش گوسپندان اهالي را براي چرا به گردنه هاي سرسبز كوه مذكور برده بودندي...و نيمه شبانه آن هنگام كه در خواب ناز برفته بودندي
،با شنيدن اصواتي مشكوك آميز!! از خواب دوشينه بيدار بگشته بودي و به دنبال آن با چند عدد راهزن كرد زبان روبرو گرديده بود.
...القصه،راهزنان عيار كه روي چوپان را رويت بنمودند،با حركتي اكشن ناك به وي هجوم برده و دهان و دست و پاي او را غل و زنجير(!!!) بكردند.....و بدين صورت چوپان -به قول بوكسورها- رسماً "ناك اوت" گرديده بود...دستيار غيور چوپان هم نيز بيدار گرديده بود مع الذلك، نجات جان شيرين را به نجات چوپان كه دست بر قضا عمويش نيز بود- تر جيح همي بداد...از اين روي خود را به خواب بزده بودي تا آبها از آسياب پايين همي افتند و اوضاع آرام بگردد...علي هذا،راهزنان نا جوانمرد،پسرك را بيدار بكرده بودندي تا شاهد به يغما رفتن گوسپندان عزيز(!!) بباشد
.....البته با دستهايي دربند. ...
باري، پسرك دستيار،آن هنگامه كه دزدان را به خوبي بدرقه همي نموده بود،پي عمّ خويش كه دست و پا بسته در گوشه اي بيفتاده بود،برفته بودي و با چاقو سعي بكرده بودي كه وي را آزاد همي نمايد...وليكن جوانمردي در حق عمّ خويش تمام بكرده و سهواً چاقو به پاي او بزده و وي را زخمي بكرده بودي....
پسرك كه حال دنياوي را بسي خراب بديده بود و او را تصو گشته بود كه كاري را انجام دادن نتواند،ملول گشته،مانند ابر بهاري شروع به گريستن نموده و بر رخسار، جويها برانده بود
....تا خود صبحگاهان كه يكي از اهالي كه بر آنان بگذشته بود،متوجه بگشته و به سوي آنان بشتافته بود....
.....و همانگونه كه در فيلم هاي پرمعناي(؟!) صدا و سيما و سينما شاهد همي هستيم،هر جا كه پاي سارقي در ميان بباشد،پاي شخصي نيك نهاد و "پليس" نام ،نيز در ميان هست تا نبرد حق عليه باطل تكميل گردد....وليكن، في الحال توفيري مي بينم ميان فيلم هاي ايراني آرمان گرا ( يا بقول فرنگ برفتگان:ايده آليسم) و واقعيتي كه شاهد آن همي هستيم:
در فيلم ها، همواره پليس نيك سيرت، پيروز ميدان همي هست و دزدان همه مغلوب اويند
ولي در واقعيت؟!
....هاي به كجا عازم گشته ايد؟بايستيد....زنهار كه نظر نداده قصد رفتن همي نماييد.... "نظردوني" پايين ببودي هم اينك پرشي زده و نظري دهيد
و آنگاه:بسلامت.. تا ساعتي و وقتي ديگر....
و من الله التوفيق....![]()
سلام و درود...خوبین؟خوشین؟اوضاع بر وفق مراد هست؟خب...الحمدالله...
"تصویر عشق"
تلاقی دو نگاه؛
تپش دو قلب؛
شبنم داغ بر روی گل سرخ،
لرزش لبها،بیقراری،فریاد،آه،شِکوِه
اما در سکوتی مطلق!
وناگهان...
غرش رعد،درخشش برق،
تصادف دوابر،
تماس دو دست،
شروع باران،
آهنگ زندگی،
قطره باران بر روی گونه های سرخ لغزید
و با اشک هماغوش گردید
گیسوانت از نم باران موج زد؛
شفق خورشید با رنگ طلایی موهایت
هفت رنگ،هفت خاطره و هفت شهر عشق را به ارمغان آورد...
سلام...طاعات و عباداتتون قبول باشه...اميدوارم دلهاي همگي درسردي فصل پاييز و البته در تشرف بهار قرآن،رو به بهاري شدن پيش بره
.بابت نظرات خوبتون هم متشكرم لطف كردين. ان شاءلله جبران مي كنم...اين دير آپ كردنم هم بخاطر يه مشكل فني جزئي بودكه خوشبختانه حل شد...
خب...اين دفعه سنت شكني كردم و مي خوام با يه پست نسبتاً كوتاه در خدمتتون باشم.توي اين پست مي خوام چند نفر از مسئولين و روساي قباق تپه ايي رو كه در سطح استان فعاليت مي كنن معرفي كنم-البته تا جايي كه خودم اطلاع دارم-به ترتيب حروف الفبا:
۱.آقاي دكتر حسن بهرامي/رئيس مركز خدمات پزشكي شهرستان كبودراهنگ
۲.آقاي محمدرضا ذوقي پايدار/مسئول مركز مشاوره آموزش و پرورش استان همدان
۳.آقاي محسن رضايي/رئيس اداره بهزيستي شهرستان كبودراهنگ
۴.آقاي علي رضايي/فرمانده سپاه ناحيه همدان
۵.آقاي حسين رضا طاهري/رئيس دانشگاه پيام نور مركز كبودراهنگ
خب...تموم شد..و طبق روال هميشگي، آخر اين پست هم بايد بگم كه كماكان نظر دونی ،دست شما رو مي بوسه
.در ضمن در راستاي تشويق بازديد كننده هاي گرامي به نظر دادن و كنار گذاشتن رودرواسي(؟!)گريزي مي زنم به سخني از مرحوم جناب آقاي سعدي شيرازي:
اگرچه پيش خردمند
(!؟)خامشي ادب است به وقت مصلحت آن به كه در سخن كوشي
تا بعد پاينده باشيد.خداحافظ با زمزمه قشنگ "ياعلي"![]()
"بنام آن وجودي كه وجودم ز وجودش گشته موجود"![]()
سلام.آخي تابستون هم داره تموم ميشه،فصل خوبي بودا...
از اونجايي كه من دوس دارم اول پستهام يه مناسبتي رو تبريك عرض كنم و اين روزا توي تقويم مناسبت خاصي پيدا نميشه، پيشاپيش رسيدن سال تحصيلي جديد رو تبريك ميگم خدمتتون
(منم كه مثبت....)اِ... چيه؟ چرا اشكاي همه راه افتاد؟داغ دل همگي تازه شد؟خب بالاخره بايد با واقعيتها كنار اومد ديگه...اول مهر شتريه كه دم در هر دانش آموز و دانشجويي ميشينه
.!!عيب نداره... غم آخرتون باشه خدا صبر جزيل به همه عطا كنه.الهي آمين... راستي كمك به نيازمندان هم نشه فراموش... راستش من دلم براي دوستام و خود مدرسه تنگ شده ولي براي معلمام كه هيچ تغيير قطر و شعاعي نداده!
!-دلم رو عرض ميكنم-(آ... بفرماييد...اينم نتيجه اون همه زحمت!!!)انصافاً نتيجه اين همه درس خوندن با اين روش نظام آموزشي به اندازه دو برگ (A4) مطلب مفيد ميشه؟اين روش تنها چيزي كه ياد مي ده اينه كه حسادت رو به اوج برسونيم و چشم ديدن نمره بالاتر از خودمونو نداشته باشيم...
البته بازم همه اينها به خود آدم بستگي داره ميشه تنها به كتابهاي درسي اكتفا نكرد و سطح اطلاعات رو بالا برد ولي مگه چند درصد از مردم توانايي اين كارو دارن؟
تازه نطقم گل كرده بودا..ولي خــــب...براي اين كه بريم سر يه موضوع ربط دار، درفشاني در مورد اين موضوع رو مي ذارم براي بعد...ضمناً از همگي عذر ميخوام كه حرفام ربطي به موضوع وبلاگ نداشت..واقعاًراست گفتن كه حرف،حرف مياره ها...
يه مطلبي كه يادم رفته بود توي پست اول بگم اينه كه قباق تپه يه بدل ديگه هم داره
!!!يعني استان همدان دوتا روستا به اسم قباق تپه داره...يكي كه از توابع شهرستان كبودراهنگه و زبان مردمش هم كه تركي
هستش(روستاي خودمون) و يكي ديگه هم يه روستاي تقريباًدور افتاده از توابع بخش گل تپه كبودراهنگه و زبان مردمش هم كرديه اينو گفتم كه بعد ها براي توريستها
مشكلي پيش نياد!!!چند بار هم مسئولين روستا به فكر عوض كردن اسم روستا افتادن و تصميم گرفته شد كه اسمشو"روستاي فردوسي"بذارن كه با توجه به شانس(؟!) روستا كه در حال حاضر خشكيده،مجلس موافقت نفرمود(همينجا به نماينده هاي زحمتكش مجلس خسته نباشيد مي گم خدا سايه تون رو از سر ملت كم نكنه
)خلاصه ي كلام اين كه اسم روستا كماكان همون قباق تپه اس.البته اينو بگم كه بد شانسي مذكور،توي جنبه هاي ديگه هم خودشو شديداً نشون داده مثلاًاز مدتها پيش كه مي خواستن روستا رو گاز كشي كنن،كشف شد كه از لحاظ زمين شناسي و جغرافيايي منطقه براي گاز كشي مناسب نيست!بنابراين اهالي محترم براي رفع حوائج از كپسولهاي گاز استفاده مي كنن....با اينهمه بد شانسي بعيد نيست اگه دنبالشو بگيرن،بفهمن كه روستا روي يه گسل بزرگ ساخته شده و...
اللهُ اعلم...
اخيراً توي يكي از هفته نامه هاي استاني به اسم"همدان پيام"،ديدم يه نامه سوزناك و جگر خراش
درباره ي جاده اصلي روستا چاپ شده...ضمن عرض همدردي و اعلام موافقت با نويسنده اون نامه،ديدم بد نيست اشاره اي هم به اين موضوع مهم داشته باشم:توي روستا،يه جاده بين المللي هست كه اطرافش رو خونه هاي مسكوني به اضافه دو تا مدرسه و بيمارستان محصور كردن وطبيعتاً اهالي براي رفت و آمد مجبورن از اين جاده بين المللي عبور و مرور كنن اين جاده خيلي خطرناكه و تا حالا چندين بنده خدا همونجا تصادف كردن و جونشون رو ازدست دادن.اهالي هم كه ديدن مسئولين محترم روستا اصلاًبه روي مبارك نميارن،خودشون دست بكار شدن ...يه روز كه از اون جاده رد مي شدم،ديدم راه به راه وسط جاده تل خاك ريخته شده بعنوان سرعت گير![]()
!!!!مسئولين زحمتكش هم كه اين رشادتها رو ديدن به رگ غيرتشون برخورد و سرعت گير هاي جاده رو درست كردن اون هم بعد از اون همه تصادف.ولي اين كارا هم فايده اي نداشت...خلاصه اينكه اين جاده بين المللي هم براي ما شده يه معضل.اما از زمان مرحوم سقراط كه منطق كشف شد،بالاخره آدم مجبوره براي حل هر مشكلي يه راه حل منطقي هم پيشنهاد بده.
به همين خاطر،پيشنهاد مي كنيم كه يه پل ناقابل بزنن روي جاده كه حداقل جلوي بخشي از تصادفها گرفته بشه... اگه بازم مسئولين پشت گوش بندازن اصلاً بعيد نيست كه دوباره خود اهالي دست به كار بشن و كار دست همه بدن...حالا از من گفتن بود...
در پايان،جهت اطلاع عزيزان بگم كه يه بخشي به نام "نظردوني"اون پايين وجود داره كه جهت نظر دادن شما عزيزان طراحي شده!!!خب پاشين دست به كيبورد بشين و چهار كلمه نظر بدين ديگه... بارك الله...ببينم چي كار مي كنيد..
.اين پست رو بانام خداي مهربون
شروع كردم با نام و ياد اون هم به پايان مي برم تا بعد...حق يارتون ![]()
سلام ...حلول ماه عزيز شعبان و اعياد اون رو به همه شماها تبريك ميگم.
توي اين مدت واقعاًبا نظراتتون شرمنده ام كردين
..مرسيتون بشه الهي...فقط اميدوارم اين نظردادن ها از نوع"يكبار براي هميشه " نباشن.سايه تون برقرار باشه و نظردادنتون مستدام...
اگه يادتون باشه،توي پست اول گفتم كه مردم روستا به دو قشر تحصيل نكرده و تحصيلكرده تقسيم ميشن اول همه بگم كه موضوعي كه ميخوام بهش بپردازم ربطي به قشر دوم نداره و مربوط ميشه به "تعدادي" از مردم تحصيل نكرده و عموماًمسن روستا.حالا اگه شفاف سازي شد مي ريم سر اصل مطلب:
ازاونجايي كه فرقه بازي و باندبازي و از اينجور چيزا داره توي كشور وحتي جهان بيداد ميكنه، در عصرجهاني شدن و طي پديده گلوباليزاسيون و ارتباطات گسترده
(!!!)،مردم قباق تپه هم گرفتار اين مشكل جهاني شده اند(!!)و دو فرقه "مسجد جامعي ها"و"مسجدابوالفضلي ها" توي روستا پا به عرصه وجود گذاشته ان تا تفرقه مسلمونا از ايني كه هست بيشتر بشه!!![]()
فرقه اول،بيشترشامل ريش سفيد هاي نيمچه متجددي ميشه كه غالباًعضو شوراي اسلامي روستا هستن و بالاخره يه سروگردن خودشون رو بالاتر از عوام(!!) مي دونن
و همونطور كه از اسم اين فرقه مشخصه، اعضاي اين فرقه براي انجام فعاليتهاشون از مسجد جامع روستا استفاده مي كنن و تمام اطلاعيه هاي مربوط به فوت،انجام تظاهرات و راهپيمايي و ...از بلندگوهاي اين مسجد به گوشمون ميرسه.لازم به ذكره كه يكي از كارهاي بسيار مفيدي
كه اعضاي شوراي اسلامي روستا درراستاي پيشرفت دهكده!انجام ميدن،قرائت همين اطلاعيه هاست (البته سه بار)!!!اين فرقه،يه هيئت عزاداري هم داره به اسم انصارالحسين.بعنوان تبصره هم عرض كنم كه شكوه و جلال و تجهيزات اين هيئت هايي كه فرقه ها تاسيس مي كنن يكي از فاكتورهاي بسيار مهم قدرتي به شمار مي ره! ![]()
فرقه دوم،يعني فرقه مسجدابوالفضلي ها در سالهاي اخير توسعه پيداكرده و بيشتر عوام!!جزو اين فرقه هستن و با توجه به اون فاكتور مهمي كه قبلاًگفتم،فكر ميكنم اين فرقه قدرتمندتره!!
فرقه مسجدابوالفضلي ها بيش تر تجمل گرا هستن و اگه نگاهي به ظاهرو هيبت مسجد و هيئت عزاداري بيندازيم ،بيشتر به عمق اين موضوع پي مي بريم.![]()
البته قضيه جالب در مورد این فرقه ها اينه كه وقتي مي خوان اسم مسجد رو بگن از اون بااسم"مسجدما"ياد مي كنن!!ازاونجايي كه بيشتر مسئولين روستا جزو فرقه اول هستن،براي روحاني مسجدجامع خونه و حياط تازه ساز و بزرگي اهدا كردن
درحاليكه متاًسفانه براي يكي از پزشكاي روستا،يه خونه خيلي كوچيكي منظور شده!! ![]()
و جدا از اين ها،يه مسجد بسيار قديمي هم توي يكي از كوچه پس كوچه هاي روستا هست كه چون فرقه اي به اسم فرقه"مسجدصاحب الزماني ها"وجود نداره،تقريباًدر حال تخريب هستش...واقعاًباعث تاسفه
..البته،خانم هاي روستا گاه گاهي از اون براي مراسم دعاخواني ويا سفره حضرت زهرا و...(به قول دكتر شريعتي:همون "پارتي هاي شبه مذهبي"
) استفاده مي كنن.راستش من بيشتر اين مسجد رو دوس دارم... چون جدا از زرق و برق ها و تجملات و در نهايت سادگيه.. ![]()
خب ... براي اينكه مطلبي هم درمورد قشر دوم داشته باشيم تا مظلوم واقع نشن،بايدبگم كه اخيراً سه نفر از اصحاب علم و دانش قباق تپه(عجب جمله اي شدا
..)به مقطع كارشناسي ارشد راه پيدا كردن،به شرح زير:
۱.آقاي عليرضا ذوقي پايدار / رشته فيزيك اتمي تهران
۲.آقاي مهدي بهرامي / رشته حقوق عمومي تهران
۳.آقاي مصطفي رضايي /رشته حسابداري تهران
همچنين دو نفر هم در آزمون كتبي مقطع دكترا
پذيرفته شدن كه اميدوارم توي مصاحبه هم قبول بشن:
۱.آقاي محمدرضا ذوقي پايدار/رشته روانشناسي باليني دانشگاه علامه تهران
۲.خانم توران اسفندياري/رشته علوم تربيتي دانشگاه آزادتهران
براي هر پنج نفر آرزوي موفقيت مي كنم.
تا بعد...پايدارباشيد و برقرار...![]()
![]()
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عيد مبعث رو به همه شما تبريك عرض مي كنم و تشكر مي كنم از عزيزاني كه نظرداده بودن
...واقعاً كار خوبي مي كنيدكه نظر مي ديد.اصولاً
من معتقدم كه همه ارتباط ها(مخصوصا ارتباط بين وبلاگ نويس و بازديد كننده
!!)بايد دوطرفه باشه(هشدار:اون دسته از عزيزاني كه معتقدند مطالب وبلاگ داره مثل كلاس درس ميشه ،ضمن عرض پوزش،اين يه تيكه اي رو كه مي خوام بگم با سانسوراختصاصي خودشون رد كنن) چون واكنش هايي كه يه طرفه عمل مي كنن و در يه جهت پيش مي رن،مثل سوختن منيزيم كار دست آدم مي دن و دست آخرهم منجربه نابودي ماده اوليه مي شن.
فكرميكنم اين همه استدلال منطقي(!!)
كافي باشن براي اينكه بي زحمت كليك بفرماييد روي قسمت نظردوني و چهار خط نظر بدين.![]()
ضمناًيكي از بازديد كننده هاي گرامي پرسيده بودن كه چرا زبان مردم روستا و روستاهاي همجواررو معرفي نكردم؟ البته بنده حقير خودم متوجه اين موضوع بودم منتها مي خواستم آتو داده باشم دستتون تا ضريب هوشيتون رو بسنجم.
بااين تفاصيل اون عده از عزيزاني كه متوجه قضيه شدن مي تونن اميدوار باشن كه نمره هوشيشون بالاي نوده!!!
بله... همون طور كه از اسم روستاو اسم وبلاگ مشهوده،زبان مردم روستا و صدالبته مردم روستاهاي همجوار مثل طاسران،زبان شيرين
تركي هستش.خب... حالا اگه خيال همگي راحت شد مي ريم سروقت يه موضوع ديگه.
همون طور كه قبلاًگفته بودم اين دفعه مي خوام درمورد يكي از مشاهير روستا بنويسم. "مرحوم احسان الله بهرامي"همون شخصيتيه كه قصددارم اين پست رو به معرفي اون اختصاص بدم.آقاي بهرامي فارغ التحصيل دانشكده افسري و بازنشسته ارتش بودن. بعد از بازنشستگي، به كار كشاورزي توي روستا مي پردازن و همزمان هم به تاليف يك دوره پنج جلدي ارزشمند و نفيس"فرهنگ اوستا"مشغول مي شن.وهمون طور كه توي مقدمه كتابشون مي خونيم،بعداز كارهاي كشاورزي توي قلعه اي
كه در مزرعه شون داشتن-هنوز هم آثاري از اون قلعه باقي مونده-به كار تاليف مي پرداختن.آقاي بهرامي توي اين دوره پنج جلدي اصطلاحات و لغات اوستايي رو به سه زبان فارسي،انگليسي و فرانسه ترجمه كرده اند....
ايشون حدود بيست سال پيش به اتفاق خانواده به نروژ مي رن و طي تماسهاي اينترنتي كه انجمن فارغ التحصيلان شهرستان كبودراهنگ با فرزندان آقاي بهرامي در نروژ داشته اند مشخص شدكه ايشون اونجا هم تاليفات متعددي داشته اند به اضافه يك ديوان شعر كه هنوز چاپ نشده و نياز به پيگيري جدي داره
مسلماًاگه مسئولين روستا پيگيرش باشن به نتيجه مي رسن...
البته من قصد داشتم كه آدرس ايميل فرزندان آقاي بهرامي رو از طريق فاميلهاشون كه توي روستان بدست بيارم ولي بعلت كمبود وقت فعلاًنتونستم با اين حال بازم سعي خودمو مي كنم
همچنين در اين زمينه شديداًنيازمند كمك قباق تپه ايي هايي هستم كه از اينجا بازديد مي كنن.![]()
راستي فردا تولد من و آقاي ابوعلي سينا هستش.
البته من كه توقع تبريك ندارم فقط خواستم بگم كه اگه مي خوايد به مستر بوعلي پيا تبريك بدين آرامگاهش نزديكه مي تونم پيامتون رو برسونم !!!
خب... خداحافظ
تا بعد...
سلام و شرمنده از اينكه توي اين مدت مديد نتونستم آپ كنم
.البته مثل تمام خاطيان،بهانه هم براي اين كارم دارم.اين چند روزه درگير اسباب كشي بوديم و اصلا وقت آزاد نداشتم
. بعد از اين مدت، وقتي به وبلاگ سر زدم با ديدن آمار بازديد ها چشمام چهارتا شدن![]()
![]()
يه روز كه توي فكر بودم اين پست در مورد چي بنويسم، يه دفعه صداي مهيبي شنيدم كه به احتمال غريب به يقين ديوار صوتي رو هم داغون كرد... بــــــــله... صدا،صداي افتادن يه موتور و موتورسوار روي زمين بود...همين اتفاق باعث شد كه سوژه ي امروز، مسئله اي باشه كه اكثر مردم روستا رو عاصي كرده:"موتور سوارها و صداهاي نابهنجار موتور سيكلت ها".
توي روستاي ما يه رسم بدي هست و اون اينه كه وقتي پسر خانواده يه كم بزرگ ميشه و تازه پشت لبش سبز ميشه،احساس ميكنه كه به يك موتور نياز مبرم داره!!!و از اونجايي كه فرزند سالاري توي روستا بيداد ميكنه و پدر و مادرها هم دوست دارن كه دموكراسي رو كاملاًتوي خونه برقرار كنن
زودي براي آقازاده موتور تهيه مي كنن و اين تازه آغاز ماجراست...
اين آقاپسر قصه ماهمون روز با رفيق رفقا قرار مي ذاره كه با هم توي خيابون راه بگيرن و ويراژبدن و در همون حال، در مورد مسائل مهم (!!) صحبت كنن.مثلاً در مورد رشادت ها و دليري هايي كه انجام دادن و اتفاقاًكسي هم نبوده كه اونا رو در حال مرتكب شدن اين دلاوري ها ببينه تا حداقل شهادت بده كه اين بابا راست ميگه..
.
هر چند روز هم خبر اينجور تصادفها به عرضمون مي رسه و طبيعتاً هرچندروزيكبارهم خانواده يا خانواده هايي ناراحت و يا حتي داغدار مي شن![]()
![]()
.![]()
قبولي در كنكور رو به عزيزاني كه مجاز به انتخاب رشته شدن تبريك عرض مي كنم و اگرهم مجاز نشدين فداي سرتون مگه موفقيت فقط توي دانشگاهه؟
تا اونجايي كه من خبر دارم،يه دختر خانوم محترم
توي روستا رتبه ي سيصد در رشته انساني آورده (بدون هيچ گونه سهميه اعم از سهميه منطقه محروم و شاهد و ...) كه از همين جا بهش خسته نباشيد و دست مريزاد مي گم
.. بقيه ي كنكورداده هاي روستا رو هم خبر ندارم چي كار كردن وقتي اطلاع پيدا كردم حتماً در موردشون مي نويسم
توي پست قبلي نوشته بودم كه درمورد وجه تسميه روستا براتون مي نويسم ولي حالا كه فكر مي كنم مي بينم كه اين موضوع،قضيه همچين جالبي هم نداره و به درد نوشتن نمي خوره. لذا با نهايت شرمساري
از تمام مخاطبين گرامي پوزش مي طلبم...
(يكي طلبتون
) توي پست بعدي هم سعي ميكنم در مورد يه شخصيت بزرگ و عالم-كه هم ولايتي ما هم بوده![]()
![]()
با سلام ، اولين پستم رو با نام و ياد خدا شروع مي كنم. قصد دارم توي پست اول ،به بيوگرافي روستا بپردازم.راستش من زياد از اعداد و ارقام آماري خوشم نمياد ولي بالاخره سلسله مراتبي هستن كه بايد طي بشن و كاريشون نمي شه كرد.
روستاي قباق تپه در ۲۰ كيلو متري شهرستان كبودراهنگ -يكي از شهرستانهاي استان همدان- قرار داره. اين روستا با جمعيت بالغ بر ۴۰۲۰نفر، ۳۵۷۷ نفر باسواد داره-يعني حدود ۸۹٪- كه از اين بين ۲۶۸نفر داراي تحصيلات دانشگاهي و ۱۲۰ نفر دانشجو هستن.كه به عنوان تبصره هم اضافه مي كنم كه اين تعداد افراد تحصيل كرده بيشتر از تعداد افرادتحصيلكرده خود شهرستان كبودراهنگه ![]()
نتيجه آخرين سرشماري دهيار محترمه...
در مورد وضع اقتصادي روستا هم بايد عرض كنم كه قباق تپه مثل كشورهاي در حال توسعه-كه نه مي شه بهشون توسعه يافته گفت نهتوسعه نيافته-مي مونه ؛ يعني نه مي شه بهش شهر گفت نه روستا.
كه به نظر من اين وضع خوبه چون هم مزيت هاي شهر رو داريم و هم مزيت هاي روستا.در گوشه و كنار روستا هم شاهد طرح هاي اجرايي نيمه ساخته مثل كتابخانه عمومي جديد هستيم.
درمورد فرهنگ مردم هم بايد بگم كه مردم روستا به دو قشر عمده تقسيم ميشن:قشر افراد تحصيل نكرده و قشر افراد تحصيل كرده .قشر اول شامل كسانيه كه مدارك تحصيلي سيكل به پايين دارن (البته به شرط اينكه در حال تحصيل نباشن) و قشر دوم هم شامل كساني ميشه كه ديپلم تا دكتري هستن و طبيعتاً بين اين دو قشر اختلاف نظرهايي هم وجود داشته و داره و همين امر باعث شده كه روستا با بحرانهايي مثل فرار مغزها و تهاجم فرهنگي هم روبرو بشه
( مثل اينكه زيادي تند رفتم)
مهاجريني هم هستن كه به شهرهاي دور و نزديك مهاجرت كرده اند . اين مهاجرين -كه ما هم همين روزا شاملشون ميشيم- اينقدر ها هم نامرد نيستن كه برن و پشت سرشون رو هم نيگا نكنن... اين افراد ماههايي از سال مثل محرم و... رو در روستا سپري ميكنن و احياناً اگر خواستن آب و هوايي عوض كنن به خونه هاشون هم سري ميزنن
.. سيزده بدر ها هم روستا مملو از مهاجريني ميشه كه به اميد هواي پاك به دل طبيعت هجوم آوردن
.
در پايان هم بايد بگم كه من تنها وبلاگ نويس روستا ني ستم و تعدادي وبلاگ نويس توي روستا هستن كه به نوشتن مطالبي در مورد عشق
خب... پست امروز يه كم(؟؟!!) طولاني شد بالاخره بحث، بحث قباق تپه اس الكي كه نيست
در مورد وجه تسميه روستا هم ان شاءالله بعد ها مي نويسم.شما هم منو رو از نظرهاتون بي بهره نذاريد وبنويسيد كه براي اولين بار اين پست چطور بود؟ منتظر كامنت هاتون هستم...