اول از همه يادم باشه حتما اگه يه روز قرار شد عمر مفيدم رو حساب كنم هيچ وقت
تابستونا رو قاطيش حساب نكنم!!!! بيكاري يه جورايي خلايق رو به مرز انفاركتوس مي
رسونه! الان هم من دقيقا همينطوريم....همه اينا رو گفتم كه آخرش اينو بگم كه : دير
آپديت كردنم هيچ دليل منطقي نداره!
فرآيند مدرنيزاسيون( لغت "ايرانيزه" شده اش خاطرم نيست
حتي روستاها تاثيراتي مي ذاره؛ يكي از تاثيرات نگاتيو اين پديده، اينه كه با پيشرفت
فناوري، خيلي از آداب و رسومي كه ريشه توي اصالت و فرهنگ ما دارن به باد
فراموشي سپرده ميشن..." فرهنگ" و حفاظت از "اصالت فرهنگ" اصطلاحات خوش
آهنگي هستن كه بي نهايت جملات زيبا و به ياد ماندني ميشه با اونها ساخت و
نظريه هاي اجتماعي دهن پركن صادر كرد ولي واقعا در عمل چقدر به اين موضوع
توجه شده؟ اين بحث، مقدمه اي شد براي اين كه اين پست در مورد يكي از مراسم
فولكلور سنتي روستامون بنويسم... مراسم" قورتومجاليخ" ( يه چيز تو مايه های
Thanks givingفرنگي ها) جشني بوده كه بعد از برداشت كامل محصولات كشاورزي
برگزار مي شده...البته ما كه به عمرمون از اين جور مراسم ها نديديم و مثل خيلي از
چيز هاي ديگه فقط از پدر و مادرهامون تعريفشو شنيديم... اوايل اين تغيير سريع
شيوه زندگي تعجب برانگيز بود ولي ديگه از اين به بعد هروقت تعجب مي كنم از
كنارش مي گذرم چون ميدونم بايد باهاش كنار بيام درست مثل گاليور كه وقتي رفت
لي لي پوت دائما شگفت زده ميشد اما وقتي رفت به شهر غولها ديگه يادش رفت
تعجب كنه!!!
رسيدن تابستون كه معمولاً نشانه شروع فراغته، براي اهالي روستا نشانه شروع
جنب و جوش و كار و تلاش بيشتر بود...دو ماه تمام درو كردن كاشته هاي يكساله
اونم با داس، نيازمند متحمل شدن زحمت زياديه... دو ماه تمام مردان روستا ، روز و
شب سر زمينهاشون زحمت مي كشن و زنان هم دوشادوش اونا در مرتب كردن و
دسته بندي محصولات همكاري مي كنن و حالا بعد از دو ماه عرق ريختن، و هنگام
درو كردن محصولات متراژهاي آخر مزرعه، همه خوشحالن چرا كه بايد كم كم
خودشون رو آماده جشن" قورتومجاليخ" بكنن...بعد از درو كردن كل زمين، ديدن
محصولاتي كه نتيجه زحمات يكساله هستن لذت بخش به نظر مي رسه: مردها با
شادي و با صداي بلند آوازي مي خونن:
زمين لر اولدو كالاح برزگر لر گورمسين دردنن بلا.... صلوات....
و همه با هم صلوات بلندي مي فرستند... بچه ها بيشتر از همه خوشحالن چرا كه
مي تونن پلوي جشن رو بچشن... پلو، اون وقتا معمولاً فقط ۲ يا ۳ بار در سال پخته
مي شد كه يكيش روز جشن قورتومجاليخ بود....بنابراين شادي كودكان زياد هم بي
جا نبود....
روز جشن، تمام اقوام و خويشان نزديك براي صرف پلوي مخصوص دعوت مي شدن .
در واقع اين جشن همونطور كه از اسمش پيداست، مراسمي به معناي فراغت از كار
و شكر گزاري از لطف خداوند در برداشت نتيجه زحمات يكساله بود بنابراين شايسته
بود كه هر چه باشكوهتر برگزار بشه و همينطور هم بود... اين مراسم صبح تا عصر
ادامه داشت و روز بعد هم مي بايست مقداري از محصولات بعنوان بذر كنار گذاشته
مي شدن و بقيه،براي مصرف خانوار و فروش مورد استفاده قرار مي گرفت...
مي گم مي بيني چطور زمونه ، سريع تغيير مي كنه و دست آخر مجبورت مي كنه به
تاثير حركت اجرام آسماني در زندگي ايمان بياري؟!!!![]()
پ.ن1) يه جايي يه شعر قشنگي خوندم:
مرد زنداني مي خنديد
شايد به زنداني بودن خويش
و شايد هم
به آزادي من!
راستي...
زندان كدام سوي ميله هاست؟!
پ.ن۲) به طور كاملاً اتفاقي و رندومايزينگ!، زمان پست اين مطلب براي وبلاگ،
مصادف شده با روز تولد بنده حقير!! ... امروز دقيقاً شونزده سال از اول شهريور هزار و
سيصد و هفتاد مي گذره و من هنوز نفهميدم هر سال كه مي گذره، يه سال به
عمرم اضافه ميشه يا يه سال ازش كم ميشه؟! ![]()
پ.ن۳) سالروز تولد ابن سينا و روز پزشك رو هم تبريك مي گم....
پ.ن۴)خودمم مي دونم كه اين اواخر، پستهاي وبلاگ تنها و تنها مترادف يك كلمه
شدن: كشك... بنابراين كساني كه توي نظرات اين مطلب رو گوشزد كنند نظرشان
سريعاً پاك مي شود! چرا هم ندارد تا اطلاع ثانوي همين كه هست!![]()
پ.ن۵) تمام!

